سلام

سال نوتون مبارک

   

با بهترین آرزوها

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٥

 

سلام

سال نوتون مبارک

با بهترین آرزوها

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٥

سلام

سلامی به خوشبوییه بوی بهار

می خوام یه مطلب قشنگ به نوشته خودم از نماز اینجا بذارم

بزودی!

منتظر باشید...

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٥

 

با تو حرف مي زنم

آره با تو

تويي كه تو ذهنمي

هر روز قشنگ تر از ديروز

 

نه

 تو

 وجود خارجي نداري

لااقل هنوز

 

دلم مي خواد برات بنويسم

نه كه فكر كني خل شدما

نه!

 

دلم مي خواد كوچه باغ  و هوا رو گلبارون كنم

تا روزي كه پاتو به خونه دلم بذاري

 

مي خوام ببينمت

اينجا

تو دلم

قبل اينكه با چشام ببينمت

آخه هنوز نديدمت

شايدم ديدم

كسي چه مي دونه؟

 

واي

تو چقدر مهربوني

مثل من كوچولو و رمانتيك نيستي

بزرگي

به عمق نگاه يك گلبرگ

ولي خب

بهتري از من

 

دستاتو دراز مي كني

مي خواي دستمو بگيري و با خودت ببري تا آسمونا

آخه تو از من بزرگتري

ولي به روي خودت نمياري(كه بزرگتري)

 

خوب مي دوني يه روز

مي شيم عين هم

اون وقت ديگه نه من كوچولوام نه تو بزرگي

هم سن و سال

يكي

يه دل

حتي اگه حرف هم نزنيم مي دونيم تو دلمون چي مي گذره

 

واي خدا جونم

 

هموني مي شيم كه تو مي خواي

همونقد قشنگ

 

خدا جونم

كمكم مي كني؟

كاري نكنم كه دل كسي بلرزه!

حرفي نزنم كه كسيو آزار بده !

نرم تو راهي كه تو نمي خواي!

 

مي خوام

هموني باشم كه تو مي خواي

 

دارم هوا رو عطر آگين مي كنم

با نفس هام

آخه مي دوني خدا جون؟

من خيليارو اذيت كردم

قبلنا

 

 

ولي تو كه مي دوني خواست من نبوده

دل خيليارو شكوندم

ولي تو كه مي دوني منظوري نداشتم

 

دل منم خيلي شكست

شايد صداي شكستن دل بقيه رو نشنيده باشم

ولي صداي قلب منو كه شنيدي

همون وقتي كه دلم داشت بزرگ مي شدو درد بزرگ شدنش قلبمو مي كند

يادت هست؟

 

مي دونم

خدا جونم خوب مي دونم كه تازه اول راهم

مي دونم كه هنوز بايد درد بكشم

تا بزرگ شم

تا بشم اوني كه بايد

كاش همه چي شيرين تر بود

شايدم...

نمي دونم

 

خدا جونم

نكنه يه وقت از دستم ناراحت شي بگي حالا كه اينطوره....

 

من مي دونم كه برام بهترينها مي شه

براي هر كي كه دلشو شكوندم هم بشه

باشه خدا جونم؟

 

خداجونم

راه خوشبختيو بروم باز مي كني؟

 

 

عزيز تنهاست

چطوري زندگي مي كنه؟

دلم براش مي سوزه

ولي وقتي هست ...

خدايا منو ببخش

 

عزيز هميشه مي گه تنهايي خيلي سخته

حرفشو مي فهمم

 

قد اون تنهايي نكشيدم

قد اون سختيم نكشيدم

حتي قد اون زندگي هم نكردم

 

ولي خب

اندازه خودم

به سهم خودم...

 

ولي من كه تنها نيستم

هيچ وقت

هيچ جا

واي چقدر خوبه كه تو هستي

همه جا

هميشه

حتي اگه هزار تيكه شم

بازم پيش توام

مثل هميشه

 

مثل هميشه بي صدا

فقط حرفامو تو گوش خودت نجوا مي كنم

تو كه از همه قشنگ تري

با تو حرف مي زنم

 

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٥

قلب زيبا

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب رادر تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند قلب اوكاملا سالم بود وهيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه .تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند .مرد جوان در كمال افتخار،با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست مردجوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد اما پراز زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پير مرد چطورادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديدو گفت: تو حتماشوخي مي كني قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو،تنها مشتي زخم وخراش و بريدگي است. پير مرد گفت: درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني،هر زخمي نشانگرانساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي ازقلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دوعين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از .قلبم را به كساني بخشيده ام، اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند اين ها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما ياد آور عشقي هستند. كه داشته ام اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست ؟ مرد جوان بي هيچ سختي ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شدبه سمت پير مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پير مرد آن را گرفت ودر قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را در جاي زخم قلب مردجوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود .

...

 

  

نویسنده : بهار ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٥

 

سلاااااام

عيدتون مبارك!

دلتون شاد و لبتون خندون!

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٥

 

التماس دعا

محتاجيم به دعاي همگي

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٥

 


(سلام . برای اینکه بتونین موسیقیو کامل گوش کنین باید وقتی صفحه بالا اومد رو هیچ لینکی کلیک نکنین  حتی خود دکمه play و صبر کنین تا اون نوشته task bar که می گه موسیقی در حال download هست (i item remaining)  بره و اگه وسط کار دکمه play  و بزنین موسیقی نصفه پخش می شه.در ضمن بعد از dc کردن هم با فشار دکمش می تونین دوباره گوش کنید.)

  

نویسنده : بهار ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥

 

سلام

اين مطلب قشنگو از بلاگ مرجان و حامد(با هم براي هميشه) كپي كردم.

و براشون ارزوي خوشبختي مي كنم

اميدوارم با هم  خوشبخت باشيد

تا هميشه!

 .

.

يك پسر كوچك از مادرش پرسيد:

چرا گريه ميكني؟

 مادرش به او گفت :

 زيرا من يك زن هستم.
پسر بچه گفت :

من نمي فهمم!
مادرش او را در آغوش گرفت

 و گفت:

تو هيچ گاه نخواهي فهميد!
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد:

چرا مادر بي دليل گريه ميكند؟
پدرش تنها توانست به او بگويد:

تمام زنها براي هيچ گريه ميكنند!

 پسر كوچك بزرگ شد

و به يك مرد تبديل گشت.

 ولي هنوز نمي دانست كه چرا زنها بي دليل گريه ميكنند.

 بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد

 و مطمئن بود كه خدا

 جواب را ميداند.
او از خدا پرسيد:

خدايا

چرا زنها به آساني گريه مي كنند؟

خدا گفت:

 زماني كه زن را آفريدم،

 ميخواستم  او موجود بخصوصي باشد ،

 بنابراين

شانه هاي او را آنقدرقوي آفريدم

تا بار همه دنيا را به دوش بكشد

و همچنين شانه هايش آنقدر نرم باشد

كه به بقيه آرامش دهد.
من

 به او يك نيروي دروني قوي دادم

تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش را داشته باشد

و وقتي آنها بزرگ شدند

 توانايي تحمل بي اعتنايي آنها را نيز

داشته باشد.

به او توانايي دادم

كه در جايي كه همه از جلو رفتن نا اميد شده اند

او تسليم نشود

 و همچنان پيش برود.

به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم

حتي زماني كه مريض يا پير شده است .

به او عشقي داده ام

كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد

حتي اگر انها به او آسيبي برسانند.
به او توانايي دادم

كه شوهرش را دوست داشته باشد

و از تقصيرات او بگذرد .

به او اين شعور را داده ام

كه درك كند يك شوهر خوب

 هرگز به همسرش آسيب نمي رساند

 اما گاهي اوقات

توانايي همسرش را آزمايش ميكند .

و به او اين توانايي را دادم

 كه تمامي اين مشكلات را حل كرده

و با وفاداري كامل

در كنار شوهرش باقي بماند.

و در اخر

به او اشك هايي دادم

كه بريزد.
اين اشك ها

 فقط مال اوست

و تنها براي استفاده اوست

 در هر زماني كه

 به آنها نياز داشته باشد.

او

به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك ميريزد.
خدا گفت :

حالا مي بيني كه زيبايي يك زن

در لباسهايي كه مي پوشد نيست
در ظاهر او نيست

در شيوه آرايش موهايش نيست

 بلكه زيبايي يك زن

در چشمانش نهفته است !

زيرا چشمهاي او

 دريچه روح اوست 

و در قلب او

جايي كه

 عشق او

به ديگران

در آن  قرار دارد

 

.

.

.

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٥

 

سلام

خوب خوبين؟

من دوباره اومدم

اين بار كمي متفاوت

با اين تفاوت كه مثل قبل هميشه شادو شنگول نيستم

گاهيم مي خوام اينجا غار تنهاييام باشه و توش هق هق كنم

اگه مخالفين ، حرفي نيست

نظرتونو بگين

مي شنوم

...چند روز پيش با داداشي رفته بوديم فالوده بخوريم

رو ميزش يه كارت تبليغاتي بود كه توش نوشته شده بود:

.

.

 

گفتگو با خدا

در روياهايم ديدم  كه با خدا گفتو گو مي كنم.

خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو كني؟

من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.

خدا خنديد:وقت من بي نهايت است...

در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟

 پرسيدم: چه چيز بشر ،شما را سخت متعجب مي سازد؟

خدا پاسخ داد:كودكي شان.

اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند.

عجله دارند كه بزرگ شوند.

و بعد دوباره پس از مدتها ،آرزو مي كنند كه كودك باشند.

...اينكه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول بدست آورند.

و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را بدست آورند.

اينكه با اظطراب به آينده مي نگرندو حال را فراموش مي كنند.

و بنا بر اين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده.

اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند،

و به گونه اي مي ميرند كه گويي هر گز زندگي نكرده اند.

دست هاي خدا دستانم را گرفت

براي مدتي سكوت كرديم.

و من دوباره پرسيدم:

"به عنوان يك پدر"

مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟

او گفت:

بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد،

همه كاري كه آنها مي توانند بكنند اين است

كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند.

بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند،

بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان دارند،ايجاد كنند.

اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشند.

بياموزند ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد،كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.

بياموزند كه آدم هايي هستند كه آنها را دوست دارند.،

فقط نمي دانند چگونه احساساتشان را نشان دهند

بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند، و آن را متفاوت ببينند.

بياموزند كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،

بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند.

من با خضوع گفتم:

از شما بخاطر اين گفت و گو متشكرم.

آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زدو گفت:

فقط اينكه بدانند من اينجا هستم

هميشه!

 

 

 

واقعآ قشنگ بود

خشكم زد از اينهمه قشنگي!

رنگي نيست كه بتونه احساسمو از خوندن اين متن بيان كنه

نمي دونم نويسنده اصليش كيه؟

همون آقايي كه عكسش رو كارت بود؟

در هر صورت از مغازه دار اجازه گرفتيمو آورديمش

گفتم حيفه شما نخونينش

با بهترين آرزو ها براي همه شما مهربونا

بهار كوچولوي كوچولوي كوچولو

 

 

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٥

 

 

و با ما از مهر بگو...

هنگامي كه مهر شما را فرا ميخواند

 از پي اش برويد

اگرچه راهش دشوار و ناهموار است ...

و چون بالهايش شما را در بر ميگيرند

 وا بدهيد

 اگر چه شمشيري در ميان پرهايش نهفته باشد و شما را زخم برساند ...

و چون با شما سخن بگويد

 او را باور كنيد ...

اگر چه صدايش روياهاي شما را برهم زند

چنان كه باد شمال باغ را ويران ميكند

زيرا مهر

 در همان دمي كه تاج بر سر شما ميگذارد

 شما را مصلوب ميكند

همچنان كه ميپروراند

 هرس ميكند

همچنان كه از قامت شما بالا ميرود

 و نازكترين شاخه هاتان را كه درآفتاب ميلرزند نوازش ميكند

 به ريشه هايتان كه در خاك چنگ انداخته اند فرو مي آيد

 و آنها را تكان ميدهد ...

شما را مانند بافه هاي جو در بغل ميگيرد

شما را ميكوبد

 تا برهنه كند

شما را ميبيزد

 تا از خس جدا سازد

شما را ميسايد

 تا سفيد كند

شما را مي ورزد

 تا نرم شويد

و آنگاه شما را به آتش مقدس خود مي سپارد

 تا نان مقدس شويد

 بر خوان مقدس خداوند

اما اگر از روي ترس

فقط در پي آرام مهر و لذت مهر باشيد

پس آنگاه

همان بهتر كه تن برهنهء خود را بپوشانيد

و از زمين خرمن كوبي مهر دور شويد

و به آن جهان بي فصلي برگرديد كه در آن

 می خنديد

 اما نه خندهء تمام را

و مي گرييد

 اما  نه تمام  اشك را !

مهر

 چيزي نمي دهد

مگر خود را

و چيزي نمي گيرد

 مگر از خود .

مهر تصرف نمي كند و به تصرف در نمي آيد

 زيرا كه مهر بر پايه ء مهر استوار است

و گمان مكنيد كه مي توانيد مهر را راه ببريد

 زيرا مهر

 اگر شما را سزاوار بشناسد

 شما را راه خواهد برد ...  

  

مهر خواهشي جز  اين ندارد

 كه خود را تمام سازد .

شما

 همراه زاده شديد

و تا ابد همراه خواهيد بود .
اما

در همراهی خود

حد فاصل را نگاه داريد

و بگذاريد

 باد های آسمان در ميان شما به رقص در آيند.
به يکديگر مهر بورزيد

اما از مهر بند مسازيد.
بگذاريد که مهر

 دريای مواجی باشد

در ميان دو ساحل روح های شما.
جام يکديگر را پر کنيد

اما از یک جام منوشيد
از نان خود به يکديگر بدهيد

اما ار يک گرده نان مخوريد
با هم بخوانيد و برقصيد و شادی کنيد

ولی يکديگر را تنها بگذاريد
همانگونه که تارهای ساز

تنها هستند

با انکه از يک نغمه

به ارتعاش در می آيند.

اما اگر مهر مي ورزيد

و شما را بايد كه خواهشي داشته باشيد

 زنهار كه خواهشها اينها باشند :

آب شدن

 چنان جويباري كه نغمه اش را از براي شب مي خواند  ...

آشنا شدن

 با درد مهرباني بسيار ...

زخم برداشتن

 از دريافتي كه خود از مهر داريد ...

و خون دادن

 از روي رغبت و شادي ...

بيدار شدن

در سحرگاهان با دلي آمادهء پرواز

به جا آوردن سپاس يك روز ديگر براي مهرورزي ...

آسودن

 به هنگام نيمروز و فرو شدن در خلسهء مهر ...

وبازگشتن

با سپاس

 به خانه

 در شبانگاهان

 و آنگاه

 به خواب رفتن

 با دعايي در دل

 براي كساني كه

 دوستشان داريد ...

 

                                                       جبران خليل جبران

 

خداحافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام

خدا حافظ به شرطی که بدونی تر شده چشمام...

 

.

.

 .

  

نویسنده : بهار ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٥

 

بازم سلام

يه مد تي بود نميومدم اينجا

چراش بماند...

فقط مي دونم دوباره مي خوام بنويسم

بازم تنبلو درس نخون شدم

يه مدت مثل بچه هاي خوب شده بودما

نمي گم از اول ترم ولي لااقل همه چيو نمي ذاشتم شب امتحان

يه جورايي گيجو ويجم

نه بخاطر درسام

به خاطر همه چي كه با هم قاطي شده

خوشحالم كه دارم مي نويسم

وقتي مي نويسم سبك مي شم

همه كارام با هم قاطي شده

از عيد كه عروسي خواهر جونم بود تا حالا يه بند كارام توهم تو همه

اون از عروسيش كه تا آخرين لحظه داشتم مي دوييدم

(ولي خب آخرش خوب بود.از همه عروسيا بيشتر بهم خوش گذشت !)

بعدشم تا از حالو هواي عيد در بيايمو به قول معروف چربي دور مغزم آب شه ديدم يه پروژه درست و حسابي دارم.خيلي دوست داشتم زود تمومش كنم .برا همين شب و روز مي شستم پاش.يه شب تا 4 صبح نشستم تا چشام سوخت رفتم خوابيدم.

آخه برنامه نويسيو خيلي دوست دارم.مخصوصآ وقتي از خودم يه راه حل خوب در مي آرم.

دلم براي خودم تنگ شده بود.امروز صبح يه فيلم ديدم.

يادم اومد منم اينجوري بودما.چرا مثل خودم نيستم چند وقته؟

نمي دونم.

دوست دارم دوباره خودمو پيدا كنم.مي دونم كه اين بار حتمآ متفاوت مي شم با قبل ها ولي خب هر تفاوتي كه با كمال باشه بهتره.

الان كه اينجا نشستمو دارم مي نويسم،با اجازتون فردا امتحان معارف دارم.هيچيم نخوندم.

تازه ديشب كتابشو  خريدم.

مامان مي گه خاطره هاتو براي كسي نگو.جايي ننويسشون.ولي من دوست دارم بنويسم.

هميشه وقتي امتحان دارم تازه مرتب مي شم مي رم اتاقمو مرتب مي كنم يا ميام به بلاگم سرو سامون مي دم...يا هر كاري جز درس خوندن!

كي مي خوام درست بشم؟نمي دونم.

داشتم چي مي گفتم؟

آهان

كارآموزيمم كه از 24 ارديبهشت رفتم ولي چون هي بخاطر امتحانو مسافرت نرفتم و كاهاي اونجا كه بايد انجام مي دادم مونده،تا آخر شهريور بايد برم.خودم بهشون گفتم تا انجامشون ندم نمي رم.آخه دوست دارم.

از خانومي كه پيشش كارآموزي ميرم خيلي چيزا ياد گرفتم(منظورم درس زندگيه).29 سالشه.جوونه.يه كتاب خوبم بهم معرفي كرده بود .خوندم.خوشم اومد.الانم مكه ست.گفتم برام دعا كنه.گفت خيليا گفتن مي ترسم اسما يادم نمونه.گفتم تو فقط دعا كن بگو براي همه اونايي كه بهم گفتن!خدا خودش مي دونه!

خدا جونم كاش خودت كمكم كني تا خوبو از بد ،بهترو از بدتر جدا كنم!

...وقتي فكر مي كني كه مي دوني تازه اول همه اشتباهاست.

حقيقتش اينه كه من هنوز خيلي چيزارو بايد بدونم.دوست دارم كه بدونم!از همه چي ....

داشتم آرشيو نگاه مي كردم...اين بلاگ مرداد 82 متولد شد!

ترم تابستونه و امتحاناي پايان ترم.اونم دقيقآ بعد امتحاناي اون ترم كه تازه آخر ترم پروژه رو گذاشتم كنار تا بعدآ بنويسمش و رفتم سر درسام!!

با كار آموزيو مسافرتو چيزاي ديگه قاطي شد!پروژمو بايد دوباره شروع كنم .ولي انقدر صفحه هاش زياد بودن كه استارتش يه كم سخته خب!دوباره بايد ببينم چي به چي بود!خيليم تمركز مي خواد!

البته اگه  برنامه ريزي داشتمو عمل مي كردم، هيچي با هم قاطي نمي شد ولي....

تمر كز!دواش همينه!بماند!

خيلي حرفها هست كه مي خوام بزنم ولي انقدر خصوصين كه نمي شه گفت!

ما آدمها يا لااقل خودم،هزار جوريم،هزار جور لباس پوشيدن،هزار جور بخورد كردن....

نمي دونم آدم كامل تر اونيه كه از تو اين هزار جور يكدومشو انتخاب كنه؟

ولي به نظر خودم،اگه بخوام خودم باشم،بايد همه اونها با هم باهم باشم.هر جا تو هر موقعيتي يه جور.ولي خب يه چيزايي اصله  نبايد عوض شه .ستونهاشو بايد پيدا كرد....

چقدر حرف زدم.

سرتونو بردم!

آخيش!

حالا برم درسمو بخونم!

پيش به سوي معارف با تمركز!!!!!!!!!

با بهترين آرزوها

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٥

 

سلام

نمي دونم اين حرفها رو بايد اينجا بگم يا نه؟

شايد اگه كسي منو بشناسه تعجب كنه كه اين حرفها رو مي زنم.

ولي بايد بگم!

لااقل اينجا بايد حرفمو بزنم.

من شاكيم از اين همه آدمهاي ظاهر بين!از اينهمه سطحي نگري!

از اينكه همه چشمشون دنبال دو تا چشم و ابرو

واينكه خود آدمها دوست دارن يكي فريبشون بده!

آخه چرا؟واقعآ چرا؟

چرا نبايد بجاي ظاهر،باطن همو ببينيم؟چرا نبايد بجاي گوش دادن به صدا به حرفها گوش بديم؟

من خودم خيلي ظاهر بين بودم.

ولي الان ديگه نيستم يا لااقل اونقدر نيستم.

براي شخصيت و اخلاق آدمها بيشتر از ظاهرشون ارزش قائلم.

براي چيزهايي كه خودشونبدست آوردن بيشتر از چيزهايي كه بهشون رسيده ارزش قائلم.

چقدر من من شد!

واي خدا!

 اگه حوريم بودم(كه نيستم)دوست نداشتم منو بخاطر ظاهرم بخوان!

آخه اگه اين آدمها پس فردا يه چشم ابروي قشنگ تر ديدن چي كار مي كنن؟

اگه اون حوري منتخبشون خداي نكرده تصادف كردو ديگه حوري نبود،چي كار مي كنن؟

شايد هيچ وقت به اوناش فكر نمي كنن!

شايدم براشون مهم نيست!

شايدم مي گن براي ما پيش نمياد!

شايدم مجبورن!

يا اصلآ اگه هيچ كدوم اينها هم اتفاق نيافته يا نباشه،همش همه حواسشون بايد

به ظاهرشون باشه كه ال نشه و بل نشه...

پس جاي هويت آدمها كجاست؟

جاي اخلاق و شخصيتي كه براش زحمت كشيدن كجاست؟

جاي انسانيت و آدم بودن چطور؟

بعد از ظاهر؟

چرا ما انقدر ضعيف شديم؟

مثل اون مردمي شديم كه وقتي (اگه اشتباه نكنم)شيطانو با انگشتر و ظاهر حضرت سليمان ديدن ،

تشخيص ندادن كه اون حضرت سليمان نيست!

خدايا خودت كمكمون كن تا هممون هدايت شيم و به اوني كه مي پسندي برسيم!

آمين!

آخيش...

سبك تر شدم!

بهش فكر كنين. باشه؟

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٥

 

"__اگر همين جا ودر حال زندگي کنيد امپراتوريد."(اشو)

__ديوانه بمانيد،اما مانند عاقلان رفتار کنيد.

 خطر متفاوت بودن را بپذيريد، اما بياموزيد که

بدون جلب توجه متفاوت باشيد.

__ديگران را ببخشيد نه به اين علت كه آنها لياقت بخشش تو را دارند

به اين علت كه تو لياقت آن را داري كه آرامش داشته باشي

__آنچه مراست از فضل اوست نه از فعل من

1-__اگر شما چيزي را دوست داريد از ان لذت ببريد

2-اگر شما چيزي را دوست نداريد از ان دوري جوئيد.

3-اگر شما چيزي را دوست نداريد و نمي توانيد از ان دوري کنيد ان را تغيير دهيد.

4-اگر شما چيزي را دوست نداريد و نمي توانيد از ان دوري کنيد و نمي توانيد ان را تغيير دهيد ان را بپذيريد.

5-با تغيير نگرشتان نسبت به چيزهايي که انها را دوست نمي داريد انها را بپذيريد.

__انسان مجموعه اي از آنچه دارد نيست ؛

 بلكه مجموعه ايست انچه كه ندارد امّا ميتواند داشته باشد .

__انان كه غني ترند محتاج ترند

__اگر به جايي رسيدي فراموش نکن از کجا شروع کردي

__زن زشت در دنيا وجود ندارد، فقط برخي از زنان هستند

که نمي توانند خود را زيبا جلوه دهند - برنارد شاو

__سعي کن يک مشت آب را در دست بفشاري.

خواهي ديد که بسرعت ناپديد مي شود. اما اگر

به آرامي دست ات را در همان آب رها کني مي بيني که

با تمام وجود آب را حس مي کني.

__روزها را ميگذرانيم تا به خوشبختي برسيم

بعدها مي فهميم خوشبختي در روزها يي بود که گذشت

__مايوس نباش زيرا ممكن است آخرين كليدي كه در جيب داري

قفل را بگشايد.تروتي ويك

__ولتر:شما ممکن است بتوانيد گلي را زير پا لگدمال کنيد،

 اما محال است بتوانيد عطر آنرا در فضا محو سازيد.

__هيچ كس نمي تواند بدون اجازه خودت روزت را خراب كند.

ديگران مي توانند موقتا جلوي تو را بگيرند اما تنها كسي كه

قادر به ايستادن هميشگي ات است خودتي

__مرد با خشم گفت:او بد اخلاق است و عبوس و بي نظم

و دروغگو و دهن بين و شلخته و حسود.

دوستش گفت:همين؟براي همين مي خواهي از او جدا شوي؟

مرد کمي فکر کرد و با تاکيد گفت:و زشت خيلي زشت.

مرد رفت و دوستش ماند.زن چند صندلي ان طرف تر نشسته بود.

 او زيباترين زني بود که تا کنون ديده بود!!!

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٥

 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام

سال نو مبارک

خوش و شاد و سلامت باشيييييييييييييييييييييید

با کلی آزوهای خوب خوب!

(من کلاس اولی هستم ...)

امسال سال منه!

اينم چند تا کارت پستال برای سال نو:

تقديم به شما

يک

دو

سه

چهار

پنج

شيش

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٤

 

ماه درخشنده چو پنهان شود

                          شب پره بازيگر ميدان شود!

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٤

 

خيلی دلم گرفته

بعد عمری اومدم اينجا بنويسم

شاد شاد شاد باشيد

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤

 

 

I  Love Walking In Rain Because Nobody Can See Me Crying

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٤

 

سلاااااام

 

آخي يكم از خودم شادي در وكنم

چه همه دارم شادي در وكنم

 

بعد مدتي يه تعطيليه بخور بخواب چقدر خوب بيد

حسابي شاد شنگولي باشيد

 

همش هم از خودتون شادي در وكنيد

 

بدرود تا درودي ديگر

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٤

 

گاهي درد به اندازه ايست

كه حتّي گريستن                                      

 از دردمان نمي كاهد....

                                       

 

و چه زيباست آن هنگام كه غمي نباشد

 كه از سنگيني اش نفس بر نيايد...

 

 

و زيبا تراز اميد نمي بينم،

كه اگر نبود نبوديم.

 

 

به اميد آن روز

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٤

 

سلام

روز پدر مبارک!

مخصوصآ به بابای نازنين خودم!

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٤

 

سلام

يه سلام گرم ولي ايندفعه خيلي متفاوت.

نمي خوام اينجا از اين حرفا بزنم.

فقط مي گم تو اين چند هفته انقدر مرگ جوونها ي دورو برمو ديدمو شنيدم كه ديگه مطمئنم كه اگه امشب بخوابم معلوم نيست فردا پاشم يا نه؟

و اگه فردا از خونه رفتم معلوم نيست بر گردم يا نه!

كه مي دونم كه از 5 دقيقه يا حتي يه دقيقه ديگت خبر نداري.

كه مي دونم وقت ندارم.

مي دونم خيلي ديره براي همه چي اگه حتي به فردا موكولش كني!

 

مي دونم گفتن اين حرفا اونم از من عجيبه!

شايد بايد همين الان هر كدوممون يه وصيت نامه بنويسيم.شايد نه حتمآ!

نه از مال و منالي كه نداريم.

از حرفايي كه مي خوايم بگيم تا بقيه بدونن.

از چيزايي كه فكر مي كنيم بزرگترين تجربه زندگيمون بوده و شايد به درد بقيه بخوره.بايد بهش فکر کنم.

 

اگه هر كي فقط يه حرف براي گفتن داشته باشه كلي حرف براي گفتنو شنيدنو به كمال رسيدن هست.

 

خدايا خيلي وقتمون كمه

شايدم زياد

ولي اينو مي دونمو بهم ثابت شده كه الانم براي خيلي تصميما ديره .زودتر!

 

ولي چه كنم كه هنوز انقدر ايراد دارم كه حتي با دونستن اينها نمي تونم اشتباهاتمو جبران كنم.

 

خدايا كمكم كن.

 

ببخشيد بعد عمري اومدم اينا رو گفتم.

فقط اينو بدونين حتي همين لحظه كاري نكنين كه اگه يه لحظه بعدش خداي نكرده نبودين...

 

واقعآ اون چيزي كه ما بايد به جا بذاريم چيه؟

اگه خداي نكرده قرار باشه فردا نباشيم .با همين قدر عمر بايد به كجاها مي رسيديم؟رسيديم بهش؟نه؟

 

نمي دونم.

 

پاك باشيدو بهاري

 

 

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٤

 

سلام

حالتون چطوره؟

 

امروز دلم حسابي پر حرفه!

اول از همه به قول يكي:

 

مي گم قربون خدا برم !

       نه بخاطر خداييش!     به خاطر اينكه اينهمه ستاره داره و خودشو نمي گيره!

اونوقت يه افسر 4 تا ستاره داره و اونقدر خودشو  مي گيره!

حالا من مي گم :

قربون خدا برم ! نه به خاطر خداييش!

      بخاطر اينكه منبع همه علومه و خودشو نمي گيره ! اونوقت يكي كه يه ذره از بينهايت علم اونو مي دونه اونقدر خودشو مي گيره!

      بخاطر اينكه اونهمه قدرت داره و تازه مياد از بنده هاش خواهش مي كنه يه چيزي از من بخواين تا براتون انجامش بدم.هيچ انتظاريم جز خوب بودن ما نداره !كليم شخصيتتو بالا ميبره!

ولي يكي كه دستش به يه جايي كوچيكي بنده و يه كاري از دستش بر مياد،

كلي سر مي دووندت و آخر برات كاري نمي كنه!يا اگه بكنه كلي منت سرت مي ذاره يا بعدآ انتظار داره.تازه كليم به شخصيتت بر مي خوره!

 

چي بگم؟از بزرگي خدا چي بگم ؟

اونوقت ما با خدا چطور برخورد مي كنيم؟

 

وقتي با يه نفر__ (كه براي خودش كسيه و خيلي از بالاييها بخاطرش بلند مي شن وبا وجود همه اينهاا حاضر شده براي شما كه يه آشناي دوريد و كس خاصيم نيستيد به ديگران رو بندازه !اونم بدون هيچ چشم داشتي.فقط بخاطر اينكه بيشتر از بقيه شبيه خدا ي مهربون شده!)__ قرار ميذاريد تا يه ساعت مشخص بريد تا كارتونو اگه از دستش برمياد راه بندازه، چي كار مي كنيد؟

يه ساعت قبل قرار ميريد ،وقتي اومد نمي دونيد بايد چطور برخورد كنيد و شيش دنگ هواستون بهشه!

مي ترسين اگه يه دقيقم دير برين بهش بر بخوره يا كارتونو راه نندازه!

يا به شخصيتش بي احترامي شه.يا از اينكه وقت با ارزششو در اختيارتون مي ذاره پشيمون شه!يا بگه اين بلد نيست با من با اين شخصيتم چطور بايد برخورد كنه؟

حالا اگه اون انقدر بزرگ باشه كه هيچكدوم اينها نباشه كه ديگه نمي دونيد چطور از اونهمه محبتش تشكر كنين!درسته؟

 

اونوقت وقتي خداي به اون  بزرگي با اون همه تواضع و همه خوبيها باهاتون قرار مي ذاره! منظورم نمازه.چي كار مي كنيم؟

از يه ساعت قبل منتظريم اذان بشه تا بريم سر قرار؟متاسفانه  نه!!منتظريم وقتش شه تا بريم سر قرار؟بازم نه! اذان كه شد چي كار مي كنيم؟ خاموشش مي كنيم مي ريم به كاراي ديگمون مي رسيم!!!

 

يه ذره فكرم بد نيستا. ما كي هستيم؟اگه يكي اين حرفارو بهم مي زد مي گفتم!برو بابا توم .چقدر مذهبي هستي!ولي اگه يه ذره فكر كنيم  جداي همه اينها درست نمي گم؟

 

 

آخه آدم ديگه  مگه چي مي خواد؟

يكيو داشته باشي كه از همه قدرتمندتره.همه زير دستاشن!اگه بخوا مي تونه بكشه يا زنده كنه يا شفا بده يا بلا نازل كنه يا غرق نعمتت كنه از زندان آزادت كنه يا هر چيه ديگه!بعد بياد دنبالت بگه من مشتاق اينم كه تو ازم يه چيزي بخواي تا من انجام بدم!

اگرم هر اهانتي به من كردي يا اصلآ تا بحال منو قبول نداشتي يا به كارهايي كه گفتم عمل نكردي مي بخشمت! 

فقط شما سعي كنيد خوب باشيد!اگرم خوب نبوديد همين كه سعي كرديد باشيد برام خيلي مهمه و بر اساس اون در موردتون قضاوت مي كنم!هميشه كنارتونم از همه بهتون نز ديكترم !با هاتون قهر نمي كنم اگرم بكنم بخاطر اينه كه مي خوام خوبتر باشي!

بيشتر اشتباهاتو ناديده مي گيرم!البته نه حق مردمو كه بايد به اونا بدين!راهو چاه زندگيو بهت نشون ميدم .هر سوالي داري از خودم بپرس كسي نيست از من بهت جواب كاملتري بده .هر چي مي خواي از من بخواه .از من بزرگتر كسي نيست.نمي خوام پيش كسي كوچيك شي!__(مثل قصه حضرت يو سف كه چون از غير خدا يعني اون حاكم آزاديشو خواست خدا سه سال تو زندان نگهش داشت .شايد چون يه لحظه يادشون رفته بود بايد از خدا بخواي نه زير دستاش!)

ديگه چي مي خواي؟

 

كاش مي دونستيم كي هستيم و كجا هستيم!

 

يه گلايه هم دارم !

چرا تو اين جامعه اگه يه خانم كارش گير كنه فقط سر مي دووننش!ولي كاراي آقايون زودتر راه ميافته؟چرا جواب سوال منطقيه خانوما رو نمي دن!ولي اگه مثلآ يه پسر باشي هر چي گردن كلفت تر بهتر!كارت زودتر پيش ميره!چرا يه دختر هر چقدرم توانا باشه بدون خانوادش يا يه مرد كارش تو اين جامعه لنگه!ولي يه پسر هر چيم مشكل داشته باشه نه!

واقعآ چرا جامعه ما اينطوريه؟!كي مي خواد درست شه!

 

قربون خدا برم نه بخاطر خداييش!

بخاطر اينكه اونهمه ستاره داره و خودشو نمي گيره!

كه اونهمه علم و قدرت داره و مياد دنبالت تا برات يه كاري انجام بده!

كه اينهمه مهربونو خوبه!

كه انقدر دوست داشتنيه!

 

واقعآ ما بايد چقدر پست باشيم كه كاري از دستمون بر بيادو براي كسي انجامش نديم!

اگه حتي قبل اينكه از ما بخوان خودمون از ديگرا بپرسيمو يا اگه فهميديم سعي كنيم مشكلشونو مشكل خودمو ببينيم تازه يه ذره شبيه خدا جون مي شيم.اونوقت دنيا مي شه بهشت!

 

امروز با چشماي خودم ديدم كه هنوز از اين آدماي شبيه خدا كم نيستن!هر چقدرم كه بالا باشن!

 

راستي امروز ماهي قشنگم به رحمت خدا رفت!براش بغضم گرفت!نتونستم ببرمش تو حوض ماهيا بندازمش!مامانم گفت برات رفع بلا شد!ولي من فقط دلم براش سوخت!لااقل تو غربت نمرد!تو باغچه خاكش كردم!كنار قبر اون دوست ماهيش!

بهش قول دادم از سال ديگه بعداز 13 بدر، ماهيارو ببرم تو حوض ماهيا بندازم.

اين اواخر ديگه مثل قبل شيطون جيغولك نبود. خيلي آروم شده بود.حتي چند روز آخر ديگه مي رفت ته تنگ مينشست!رنگشم پريده بود!جاش خيلي خاليه!

 

با بهترين آرزوها

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٤

 

سلام.

من اومدم.

 

خوبين؟خوشين؟سلامتين؟چه خبرا؟

ممنون که به يادم بوديد.

 

نمي خواستم اولين مطلب امسالم

غير خوشحالي باشه ولي ...

امروز يكي ديگه از ماهياي عيدمون مرد.

خيلي دلم براش گرفت .دوست ماهي من بود.

امروز صبح كه مي رفتم زنده بود!

الانا يهو ديدم ...

 

خيلي آروم بود .برعكس ماهي كوچولوي

ورجولك شيطون من!

ولي ماهي من همش نگاه مي كرد

 اون چيكار ميكنه، اون كجاست...

وقتي مي خواستم آب تنگ و عوض كنم

ماهي من  بيشتر شيطوني ميكرد از دستم فرار ميكرد

 ولي اون خودشو بي حركت مي كرد.

شايد روش دفاعيش بود.

يه بارم از تنگ افتاده بود بيرون بي حركت .

خواهرم گفت مرده.انداختمش تو آب زنده شد!

 

خدا رحمتش كنه.دلم براش تنگ شد.

تو باغچه چالش كردم.

دل نداشتم جسم بي جونشو ببينم.

 

حالا ماهي من تنها شده.تنهاي تنها .

خدا كنه بتونه با تنهاييش كنار بياد.

 

شايدم فكر مي كنه من مثل موقع

عوض كردن آب تنگ اونو بردم يه جاي ديگه.

آره !ولي ظرفش از جنس خاكه!

 

ماهي ...

خدا كنه ماهيم تنهاييو حس نكنه...

 

امتحانا نزديكه برام دعا كنين!

 

خدا جونم خيلي دوست دارم!

اينجا گفتم تا همه بدونن!

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٤

 

سلاااااام

 

 

سال نو مبارك!

(مخصوصآ اونايي كه سال خروسن!)

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اسفند ،۱۳۸۳

 

عجب رسميه~~  رسم زمونه

قصه برگو~~       باد خزونه

 

مي رن آدماا~~

از اونا فقط خاطره هاشو~~ن به جا مي مونه

 

...

 

پرسيد زير لب يكي با حسرت

از ما ها  بعدا~~

 چه خاطراتي~~

 به جا مي مونه~~ ؟

خدا مي دونه

خدا مي دونه...

 

 

تاسوعا عاشورا كه مي شه

دلم مي گيره

هميشه دوست داشتم اين دو روزو مي تونستم مثل پسرا  برم تودسته و عزاداري كنم.

خوشبحال اونايي كه واقعآ براي عزاداري ،

 بودن تو يه محيط  يه دست و همدل

و رشد توي اون محيط تو عزاداريا شركت مي كنند.

 

عزاداريتون قبول

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ،۱۳۸۳

 

سلام به همه دوستان مهربون

يه چيزي بود كه خيلي وقت بود مي خواستم بگم:

 

من واقعآ وقتي كامنت هاتونو مي بينم خوشحال ميشم.

ولي حقيقت اينه كه من اين مطالبو نمي نويسم تا فقط برام كامنت بذارين.

هدف اصلي من اينه كه مطالبمو بخونين و بهشون فكر كنين.

واقعآ همين برام كافيه.

مگه وقتي يه چيزي در رابطه با اون مطلب به نظرتون مي رسه كه فكر مي كنيد مفيده كه بيان بشه.

 

 

گذشته از اون مممكنه مشغله كاري يا سرعت ... بهتون اجازه نده براي همه كساني كه بهشون لينك دادين يا همينطوري سراغ بلاگشون اومدين، پيغام بذاريد.

 

پس كافيه فقط اون مطلبو بخونين.

 چههمون موقع و چه بعدآ از رو آرشيو.

 

سكوت سر شار از ناگفته هاست.

باز هم از لطف تك تكتون متشكرم.

 

با بهترين آرزوها.

 

(حتمآ وقتي بلاگتونو آپديت كردين خبرم كنين)

با اين ID  :  bahar_e_labkhand_e_zendegi,yahoo

 

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸۳

 

سلاااام

ولنتاين مبارك!

 

اينم يه عالمه شكلاتو گل!

(كوشن؟)

مي ندازمشون(مي اندازمشان) هوا

دست هر كي افتاد ،

شكلاتشو نخوره بده دوباره به خودم!!!!

گلاشم برگر دونه!

 

كاملآ دست و دلباز!

 

بعد دوباره از اول  (repeat )

 

 

خوش خوش خوش باشيد!

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۳

 

سلام

عيدتون مبارك

اميدوارم تعطيلات خوبو خوشيو پشت سر بذارين

 

نهج البلاغه رو باز كردم ،اينا اومد:

 

ميانه رو باش،

و از زياده روي ذست بدار!

و امروز، فردا را به خاطر آور

و از مال نگاه دار

 چندانكه تو را كارساز است،

و زيادت را پيشاپيش فرست

 براي روزي كه تو را بدان نياز است.

 

اميد داري خدا پاداش فروتنان دهد ،

و تو نزد او درشمار  متكبراني.

و طمع بسته اي كه ثواب صدقه دهندگان يابي،                                                                  

حال آنكه در نعمت غلتاني

و آن را از بيچاره و بيوه زن دريغ ميداري!

آدمي پاداش يابد

بدانچه كرده است

و درآيد

 به آنچه از پيش فرستاده،

والسلام.

 

اما بعد ،

گاه دست يافتن به آنچه از دست او رفتني نبود ،

آدمي را شاد مي كند،

و از دست دادن آنچه براي او بدست آمدني نبود،

ناخشنودش مي سازد.

پس شاد باش

بدانچه از آخرتت بدست آورده اي

و اندوهناك باش

بر آنچه از دست داده اي.

بدانچه از دنيا بدست آري

فراوان شادمان مباش

و بدانچه از دست داده اي

نا شكيبا و نالان!

   تو را در بند آن بايد كه پس از مرگ شايد!

 

 

ديگه چيزي براي گفتن ميمونه؟

                                             با بهترين آرزوها

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸۳

 

سلام و صد سلام

به همه شما دوستاي گلم،

كه با كم سر زدناي من ساختيد.

بذارين يه اعترافي بكنم:

 

                "شما خيلي با معرفت تر از منيد."

 

 

اين فال حافظو الان گرفتم:

 

 

گرچه ما بندگان پادشهيم

                        پادشاهان ملك صبحگهيم

 

گنج در آستين و كيسه تهي

                       جام گيتي نما و خاك رهيم

 

هوشيار حضور و مست غرور

                        بحر توحيد و غرقة گنهيم

 

شاهد بخت چون كرشمه كند

                        ماش آئينة رخ چو مهيم

 

شاه بيدار بخت را هر شب

                        ما نگهبان افسر و كلهيم

 

گو غنيمت شمار صحبت ما

                        كه تو در خواب و ما بديده گهيم

 

شاه منصور واقفست كه ما

                        روي همٌت بهر كجا كه نهيم

 

دشمنانرا زخون كفن سازيم  

                        دوستانرا قباي فتح دهيم

 

رنگ تزوير پيش ما نبو‌َ د

                        شير سرخيم و  افعي سيه ايم

 

وام حافظ بگو كه باز دهند

                        كردة اعتراف و ما گوهيم

 

 

شادو سلامتو پيروز باشيد .

                                     با بهترين آرزوها

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۳

 

سلام

چند تا جمله قشنگ

                            تقديم به شما:

 

*قهرمان واقعي كسي است كه سبب شادي

 ديگران مي گردد.

                                                      مونترلان

 

 

*هرگاه بتوانم بعد از هر شكست لبخند بزنم

شجاع خواهم بود.                               ناپلئون

 

 

*از پرگوئي بپرهيز كه لغزش فراوان بار آورد

و آزردگي توليد كند.                         حضرت علي

 

 

*اگر خاموش باشي تا ديگران به سخنت آرند

بهتر كه سخن گوئي و خاموشت كنند.

                                                      سقراط

 

 

*داروي خشم خاموشي است.

                                                      سقراط

 

*با ديگران بخند نه بر ديگران.

                                                   ديل كارنگي

 

 

*اندوه ، مرگ روح است و شادي ، زندگي آن.

                                                        وينه

 

 

*بهترين چيزها سه چيز است:

عفو در حالت غضب ،

 بخشش در تنگدستي ،

  عمل در حين قدرت

                                                ادريس پيغمبر

 

 

*بهترين انتقامها فراموشي و بخشش است.

                                                     جونس

 

 

*هنگامي كه خرد مغلوب غضب توست

خود را از افراد انسان حساب مكن.

                                                زيمقراطين

 

چند  كارت پستال زيبا

كه خواهر عزيزم زحمتشونو كشيده

 

۱  و  ۲  و  ۳   و  ۴  

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸۳

 

گاهي وقتا دلت خيلي براي خودت تنگ مي شه!

خيلي!

...

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ دی ،۱۳۸۳

 

 

سلام

مطلب زيرو از

بلاگ احسان آسماني كپي كردم

(البته قبلآ هم خونده بودم.

يكي از دوستام برام زحمتشو كشيده بود )

حتمآ شنيديد

 ولي از بس قشنگه بازم بخونين!

 

روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند.

شادی ،غم، غرور،عشق ،....

روزی خبر رسيد که به زودی جزيره به زير آب خواهد رفت.

همه ی ساکنين جزيره قايق ها يشان را مرمت نموده و جزيره را ترک کردند.

اما عشق مايل بود تا آخرين لحظه باقی بماند. چرا که او عاشق جزيره بود.

وقتی جزيره به زير آب فرو می رفت عشق از ثروت ، که با قايقی با شکوه جزيره را ترک می کرد کمک خواست و به اوگفت:

آيا می توانم با تو همسفر بشم؟

ثروت گفت:خير نمی توانی. من مقدار زيادی طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايی برای تو وجود ندارد.

عشق از غرور که با يک کرجی زيبا راهی مکانی امنی بودکمک خواست.

عشق گفت:لطفا کمک کن و مرا با خود ببر.

غرور گفت:نمی توانم. تمام بدنت خيس و کثيف شده ، قايق مرا کثيف می کنی .

غم در نزديکی عشق بود .عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بيايم.

غم با صدای حزن آلود گفت:

آه عشق ، من خيلی ناراحتم و احتياج دارم که تنها باشم.

عشق اين بار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد . ولی او آنقدر غرق در شادی و هيجان بود که حتی صدای عشق را نيز نشنيد .

ناگهان صدای مسنی گفت : بيا عشق ، من تو را خواهم برد .

عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد که نام ياريگرش را سؤال کند و سريع خود را داخل قايقش انداخت و جزيره را ترک کرد .

وقتی به خشکی رسيدند آن مرد مسن به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد که چقدر به آن فرد مسن بدهکار است ،

چرا که او جان عشق را نجات داده بود .

عشق از علم سؤال کرد : او که بود؟!

علم گفت : او زمان است

عشق گفت : زمان؟! اما چرا به من کمک کرد ؟

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت :

زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است .

 

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ آذر ،۱۳۸۳

 

سلام

عيدتون مبارك

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸۳

 

  سلام

خوبيد؟خوشيد؟سلامتيد؟

رازو نيازتون قبول!

همه مون نياز داريم به يكي كه برامون دعا كنه!

بياين براي هم دعا كنيم.

 

  مي خوام برم بالاي منبر

يه چيزايي هست كه مي خوام بگم

نه شعاره نه يه مطلب علمي

فقط و فقط اونيه كه مي خوام  يه جا جار بزنم

يه خواهشم دارم:كه تا آخرش گوش كنين!

 

  خوب مي دونم كه اكثر ماها خيلي بار علمي

كمي تو زمينه دين داريم.شايد همه مون اونوقت

كه تو شناسنامه مون نوشتن :دين=اسلام،

نمي دونستيم دين يعني چي.

مثل يه ارث بهمون رسيد .

 

  نه! فكر نكنين من بريدم كه دارم اين حرفا رو

مي زنم.اتفاقآ مي خوام كه به يه جاهايي

 برسم.

 

  وقتي كه بچه تر بوديم(آخه هنوزم بزرگ

نشديم) ،از شوق چادر نمازو شنلي بودنش

 يا سفيديه نازش يا اداي بزرگترا رو در آوردن ،

 نماز مي خونديم .

 

  بزرگتر كه شديم  از تنبلي يه خط در ميونش

 كرديم .من كه تا چند سال نمازو

ول كرده بودمو مي گفتم:" يعني كه چي؟

الكي ركوع و سجده بريمو يه سري

حرفاي تكراري بزنيم؟!اصلآ از كجا معلوم خدايي

باشه؟!"

 

  بچه تر كه بودم مي گفتم:"خدا !

واقعآ هستي؟"

بعد به خدا حرف زشت مي زدم مي گفتم :

"اگه راست مي گي يه كاري بكن!"

بعد يهو انقدر مي ترسيدم كه از خدا

معذرت مي خواستم.

 

  بعد يه مدتي حس كردم يه چيزي

 كم دارم.نمي دونم چه جوريو از

 كجا بود ولي  دوباره نماز خوندنو

 شروع كردم.گرچه هنوز بهش اعتقاد

 نداشتم،ولي مي خوندم.بدون اينكه

اجباري باشه.

كم كم برام عادت شد و كم كم

يه چيزايي ازش فهميدم.خيلي كم

انقدر كه هنوز علمشو ندارم يكي ديگه

رو به نماز خوندن تشويق كنم.

 ولي به جايي رسيدم كه مي دونم

اگه نخونم  خيلي چيزا رو كم ميارم.

خيلي چيزا كه نمي دونم چين ولي

مي دونم هستن.

كه باعث مي شن هيچ جا كم نيارم.

كه محكم باشم.

يا احساس آرامش كنم...

 

شايد شبيه شعاره ولي من

طور ديگه اي حس ميكنم.

 

  يادمه مي گفتم قرآن چيه .

الكي سرشونو انداختن هي يه چيزاييو

مي خونن كه هيچي ازش نمي فهمن...

بعد سر چند تا اتفاق شروع كردم قرآن خوندن.

اصلآ راضيم نمي كرد.حوصلمو سر ميبرد.

معنيشم كه نگاه مي كردي يه سري

 داستانهاي طولانيو تكراري كه جذابيتي

توش حس نمي كردم.

 

  سر يه نذر خودمو مجبور كردم

معني قرآنو بخونم.مثل فارسي مي خوندمش.

بعدم مي بستمش.

 

  تا اينكه كم كم اين داستانهاي تكراري برام

رنگ ديگه اي پيدا كردن.

چند بار چند تا مشكل برام پيش اومده بود .

يادم افتاد مي گن اگه مي خواي خدا

باهات حرف بزنه قرآن بخون.

 

   با خودم گفتم كي از همه بيشتر

همه جوانب مشكل منو مي دونه و

مي تونه كمكم كنه؟

  جوابش ساده بود.سوالمو از خدا پرسيدمو

گفتم خدايا جوابمو بده.

  بعد يه صفحشو وا كردم وكل معني

دو صفحه رو خوندم.

نمي دونم جوابمو گرفته بودم يا نه؟

ولي اينو مي دونم كه

از اون به بعد هر وقت يه سوال دارم كه

 فقط اون مي دونه ،همين كارو مي كنم.

كي از اون راز دارتر؟مهربونتر؟توانا تر؟

خيلي دوسش دارم.خيلي.

 

  خيلي به حرفاش گوش نمي دم ولي

خيلي بيشتر از قبل مي فهمم

چي مي گه.مي فهمم كه چقدر خوبه

و چقدر دوستمون داره.

 

  كم كم براتون اون داستانهاي تكراري

جواب سوالاتون مي شه.نكته هايي كه

هيچ وقت بهش دقت نكرده بودين.

 

  اصلآ مهم نيست كه قرآن تحريف شده

يا نه!فقط بخونش و با عقل و احساست

بسنجش.

 

  مثلآ بت و بتخونه كه ديگه نيست

يا خيلي كمه . پس چرا تو قرآن

همش اينه؟مگه نه اينكه قرآن براي

همه زمانهاست؟

پس اينا كه قديمي شده!

 

  ولي اگه خوب دورو برتونو ببينين

پر از اين بتها و  بت پرستا. 

كه خدا رو فراموش كردنو....

 

  اكثرحرفاي قرآن چند پهلو اند.

تو هر موقعيت مي توني يه جور

تفسيرشون كني.ايهام دارن...

 

  مثلآ ما هزار بار شنيديم كه

چون شيطون يا آدم

 به حرف خدا گوش ندادند  آدم اين آدم شد

و شيطون  اين ابليس!

  ولي يه جاي قرآن خونده بودم كه

خداي مهربونمون كه عاشق دوستيه

گفته بود:

  حالا شما از بهشت فرود بياين .چرا؟

چون برخي از شما با برخي ديگر دشمنيد!

يعني بخاطر اينكه بهشت جاي دوستيه .

و اونها ديگه با هم دوست نبودن.

چون يكي به اون يكي حسوديش شده بود

و براش نقشه كشيده بود...

 چيزي كه اگه دورو برمونو ببينيم،يا شايد

خودمونو!

خيلي عادي شده!

 

يا خيلي چيزاي ديگه...

 

 

  اگه يكي بيادو بهم بگه چرا نماز مي خوني

يا قرآن.يا بخوام يكيو تشويق به اين كار كنم.

مي دونم كه هنوز علمشو ندارم.

ولي خوب مي دونم

 كه همونطور كه عشق هفت تا مرحله

داره و تا اوليو نرفتي دوميو نمي فهمي،

دينم  شايد با علم اثبات بشه ولي

تا شروع نكني.

با بحث به هيچ جا نمي رسي.

 

  فقط شروع كنو خسته نشو .همين!

 

  بخوايم كه دينو بيشتر بفهميم.

چون دين همون روش زندگيه كه هممون

بهش نياز داريم.

 

 شايد اولاش چيزي نفهميم ولي

 پله به پله يه چيزايي

دستگيرمون مي شه.مطمئنم.

 

  شايد تو اين ماه بد نباشه شروع كنيم.

 

خيلي حرف زدم.

باهاتون درد دل كردم.

سرتونو درد آوردم.

اميدوارم يه كوچولو رو حرفام فكر كنين.

همين.

 

تو شباي قشنگ قدر

 براي هم دعا كنيم

از خداي مهربونمون بخوايم كه اونيو كه

بهترينه و ما هنوز  نمي دونيم ،و

 خودشه كه ميدونه و بس

 بهمون بده!

 

موفق باشين و شاد.

به خدا مي سپرمتون!

                                     با بهترين آرزوها             

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۳

 

 

سلام

 ماه مبارك رمضان ،روزه،سحري،افطار،....

التماس دعا!

 

چند خطي از آثار قشنگ و دلنشين

مناجات و الهي نامه خواجه عبدا... انصاري

عارف قرن چهارم هجري

 

 

غرض نقشي است كز ما باز ماند

               كه هستي را نمي بينم بقائي

 

مگر صاحبدلي روزي برحمت

               كند در حق درويشان دعائي

 

   ****

ني از تو حيات جاودان ميخواهم

       ني عيش و تنعم جهان مي خواهم

 

ني كام دل و راحت جان مي خواهم

           هر چيز رضاي تست آن ميخواهم

 

 *****

اگر به هوا پري مگسي باشي

         و اگر برروي آب روي خسي باشي

دلي بدست آر تا كسي باشي

   ****

مهر تو به مهر خاتم ندهم

            وصلت بدم مسيح مريم ندهم

 

عشقت به هزار باغ خرم ندهم

             يكدم غم تو به هر دو عالم ندهم

 

  ******

با صنع تو هر مورچه رازي دارد

            با شوق تو هر سوخته سازي دارد

 

اي خالق ذوالجلال نوميد مكن

             آنرا كه بدرگهت نيازي دارد

    *******

گاهي كه به طينت خود افتد نظرم

         گويم كه من از هرچه در عالم بترم

 

چون از صفت خويشتن اندرگذرم

         از عرش همي بخويشتن درنگرم

                                      

                                       ******

در راه خدا دو كعبه آمد منزل

          يك كعبه صورتست و يك كعبه دل

 

تا بتواني زيارت دلها كن

          كافزون زهزار كعبه آمد يكدل

 

                                          ******

گر درد دهد بما و گر راحت دوست

           از دوست هرآنچيز كه آيد نيكوست

 

مارا نبود نظر به خوبي و بدي

           مقصود رضاي او و خشنودي اوست

 

     *****

اين جهان و آن جهان و هر چه هست

            عاشقان را روي معشوق است و بس

 

گر بنا شد قبله عالم مرا

              قبله من كوي معشوقست و بس

 

      *****

بادا كرم تو بر همه پاينده

                احسان تو سوي بندگان آينده

 

بر بنده خود گناه را سخت مگير

                 اي داور بخشنده بخشاينده

      ******

يا رب دل ما را تو برحمت جان ده

                  درد همه را به صابري درمان ده

 

اين بنده نداند كه چه ميبايد خواست

                   داننده توئي هر آنچه خواهي آن ده

 

 

با بهترين آرزوها

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸۳

 

سلام

 

خيلی دلم می خواست اين مطلبو ديروز می ذاشتم ولی connect می شدم

send & receive  نمی كرد.

در هر صورت با كمی تاخير:

 

عيد همتون مبارك

اميدوارم روز عيد خوبي داشته باشين!

 

نمي دونم چتد تاي شما امام عصرو قبول دارين ؟كه ميان و...

 

داشتم فكر مي كردم اگه امام زمانو ببينيم چي داريم كه بهشون بگيم؟

يه لحظه چشاتونو ببندينو تصور كنين ظهور كردن

شما چي دارين كه بهشون بگين؟

 

من شايد خشكم مي زد

 گريم مي گرفت

هيچي نمي تونستم بگمو زبونم بند ميومد.

 

شايدم انقدر شلوغ بود كه فقط به زور بتوني ببينيشون

 

شايدم مي گفتم:

" سلام  همه منتظرتونن خيلي وقته! ".

 

شايد بگم:

"  خيلي وقت بود منتظر يه دنياي پر دوستي و پاكي بوديم.

 نجاتمون بدين از اين دنيا !

خيلي دوستتون داريم.

 شما نبودي دنيا يه چيز بزرگ كم داشت. يه چيز مثل مدينه فاضله 

 مثل همون شهر قصه ها!

شهر قصه هاي تو قصه ها ي  مامان بزرگا:

...:يكي بود يكي نبود.غير از خدا هيچ كس نبود

 يه سرزميني بود كه همه مردمش با خوبيو خوشي كنار هم زندگي مي كردن!...".

 

شايدم فقط بگم :

"خيلي دوستون داريم !خيلي منتظرتون بوديم!ديگه هيچي نمي خوايم!جز

سلامت شما!".

 

شايدم فقط فقط بگم:

"خيلي دوستتون داريم."

 

شايدم  هيچ كدومشون!

 

                                       

شما چطور ؟

يه لحظه تصور كنين

چي كار مي كنين؟

چي دارين كه بگين؟

                                                                  با بهترين آرزوها

 

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸۳

 

سلام

خوبين؟خوشين؟سلامتين؟

بعد از شهاب پره بارون چيزی ننوشته بودم

يه  تجربيات مخصوص يه مسافرت به ياد موندنیو 

تقديمتون می کنم:

 

تبریز:

(تربیز)(با عرض پوزش از همه تبریزیای محترم)

می دونین اگه رفتین یه شهری و بهتون گفتن

 اونجا تبریزه از کجا مطمئن شین؟

خیلی سادست:

1.در اصلی خونه با کلید باز نمی شه !

حالا اگه جهت چرخوندن کلیدو  تو قفل

 بر عکس کنین ،میبینین که در وا می شه!!

2.دستگیره در خونه پایین نمیره تا در وا شه!

حالا دستگیره رو بالا بکشین،

در باز می شه!!

3.شیر آب سردو باز کنین.اگه آب جوش اومد

 متوجه می شین که :

شیر آبی رنگ ،آب گرمه و شیر قرمز رنگ ،آب سرد!!

...

 

اردبیل:

نمی دونم چند بار تا به حال اردبیل رفتین؟اصلآ رفتین؟

خودتون اردبیلی هستین؟

من همیشه یه تصویر نه چندان خوب و یه جای

خیلی کوچیک تصورش می کردم،

ولی جدای از اینکه شهر قشنگی دارن،

مردم فوق العاده مهربونی دارن!

کافیه بفهمن اونجایی نیستین  با کلی اصرار

خونشون دعوتتون می کنن.

خیلی صادق و مهربون و مهمون نواز بودن.

 

ارومیه:

(با عرض پوزش از همه ارومیه ایهای ارجمند)

 

وسط گرمای تابستون، که گرمای ارومیه

از خیلی جاها بیشتره،

 ارومیه ای ها می گفتن

 الان دیگه هوا سرد شده کسی نمی ره

دریا(دریاچه ارومیه)!!!

تازه معتقدن شهرشون بخاطر دریاچه مرطوبه!

در حالیکه خشکیش از تبریز خیلی بیشتر بود .

می خوای دستتو بشوری،

آب نریخته رو دست خشک می شه!(با کمی غلو)

القصه هواش سرد و مرطوبه،

طوریکه صورتت خشک می شه و

                                  حسسابی می سوزی!

 

 

                            با بهترین آرزوها

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ شهریور ،۱۳۸۳

 

سلام

سالگرد این وبلاگم مبارک!:

حدود یه سال پیش بود همین موقع ها

این وبلاگم متولد شد

چند تا مدل و قالب براش عوض کردم

فعلآهم از این راضیم

اگه بدونین!

 چند تا قالب هی درست کردم هی گفتم نه بهترشو درست کنم بعد

فعلآ قصد تغییر اساسی شو ندارم

از همین خوشم میاد

فکر کنم اولین مطالب این بلاگ فال حافظ بود...دو تا قمری بود...

 

 

شب پره بارون:(شهاب پره)

شب چهار شنبه و پنج شنبه  شهاب بارون بود

یا شاید بهتر باشه بگیم شب پره بارون

 

من اول شب اول قبل 9 یه شهاب دیدم حدود دو پنجم ماه

مثل یه گوله آتیش بود که زود اومد و تندم رفت!

بزرگو نزدیک درست بالای سرم

انقدر هیجان زده بودم که یادم رفت آرزو کنم

بعد که گردنم از بس بالا بود داشت می مرد

تو حیاط چیز پهن کردم(چیز=هر چی دستم اومد و مامان می ذاشت ببرم حیاط)

بخاطر وجود حیوانات درنده ای چون سوسک و گربه و احیانآقورباغه و خفاش و پشه و ....

با مهربونی از داداشم دعوت به عمل آوردم که:

داداشی امشب شهاب بارونه نمیای ببینی؟!!!

 

که داداشیمم با کمال میل پذیرفت و بعد تا آخر شب تو حیاط رو به آسمون دراز کشیده بودیم و شب پره بارون،خفاش بارون،پشه بارون،هوا پیما بارون...

دیدیم ولی یه دونم دیگه شهاب ندیدیم!

 

یه شب پره هم تو 20 ساعت وقتی که داشت هی جلوی ما مانور می داد!!!

(مثل اینکه عمرش همین قدره!)

 

ولی یه ستاره کوچولوهای نورانی ای می دیدیم که از خیلی دور با سرعت جابجا می شدن تو آسمون و خیلی دوست دارم ببینم چی بودن!

 

ملاقات من و فوتبالیست بنام دنیا:

بعد یه مدت رفته بودیم دریا و منم  دلمو صابون زده بودم که می رم تو دریا

که دیدیم دریا طوفانیه!

خلاصه هر جوری بود مامانو راضی کردم که با هم بریم همون اولاش

باورتون نمی شه موج وقتی میومد می کوبیدمون به ساحل

وقتی می رفت می کشیدمون تو دریا

با اینکه لب ساحل بودیم ولی من خطرو حس می کردمو چهار چشمی مواظب خودم بودم که از ساحل دور نشم!

با تمام وجودم پاهامو تو شن ها فرو می کردم تا جلوی کشش آبو بگیرم ولی زور اون بیشتر بود!تازه زیر پارم خالی می کرد!

بعد دوتا بچه یکی دو سه ساله و یکی دوم ابتدایی اومدن کنار ما شنا

مامانم به اون بزرگتره گفت که خطرداره و...

ولی اون گفت من شناگرمو...

بعد بهش گفتم اسمت چیه؟

گفت:

امیر عباس مسلمی!همه دیگه باید منو بشناسن!

گفتم چطور؟(در حالی که داشتم می خندیدم)

گفت:من فوتبالیستم!تو تلویزیون هم نشونم دادن!انتخاب شدم برای استانی!

 

منو می گی؟داشتم از خنده روده بر می شدم!خیلی احساس بزرگی بهش دست داده بود!(حالا حساب کنین دوم ابتدایی بود!)

 

مواظب دریا باشین:

غروب همون روز یه ذره بالاتر از ما دو تا دختر در حالیکه دستشون تو دست پدرشون بوده غرق می شن!

22 ساله هه رو تا وقتی ما بیایم پیدا نکردن

ولی 17 ساله هه رو با آمبولانس با چهره کبود بردن بیمارستان بعدم گفتن نجات پیدا کرد!

پدره که داشت دیوونه می شد!

مادره هم هی تو سرش می کوبید!و جیغ می زد!

می گفتن یهو زیر پاشون خالی میشه و پدره زورش نمی رسه هر دوتارو بگیره!

خدا بهشون صبر بده !می گفتن اصرار شنا از پدره بوده و بعد به زور بردتشون شنا کنن!

ترو خدا تو دریای طوفانی شنا نکنین!حتی جلو هاش!

برای اون 17 ساله هم دعا کنین!

 

تا بعد امتحانا:

من تا بعد امتحانای ترم تابستون نمیام

تا اون موقع

 

با بهترین آرزو ها

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸۳

 

سلام

صبح قشنگ جمعه تون بخیر!

پیشاپیش روز مادرو به همه مادران

مخصوصآ مادر عزیز خودم تبریک می گم

 

مامان!

happy mothers day!

ما که هر کاری بکنیم نمی تونیم قطره ای از دریای زحماتتو جبران کنیم

بماند که کلیم بار زحمت و شاید ناراحتیم  رو دوشت می ذاریم

 

تو روون تر  از همه رودخونه ها

پابرجاتر از همه کوهها و درختهایی

 

تو مثل یه درختی که ریشه هاتو تو زمین خونوادمون محکم کردی

تا نذاری باد مارو تیکه تیکه کنه و سیل ببردمون

 

مثل یه خورشیدی که وسط سرمای زمستون می تابی

 نمی ذاری سرما از پا درمون بیاره

 

تو قشنگ ترین ترانه زندگی همه و همه هستی

تویی که خونوادتو به همه چیز ترجیح دادی

تویی که با تمام وجودت زحمت می کشی

وما ..

               هیچ وقت قدرتو نمی دونیم

 

به اندازه همه گلهای دنیا

تک تک قطرات بارون

هر چی تیکه ابر تو دنیاست

هر چی درخت و کوهو دریاست

به اندازه همه چیزایی که می شناسم

با تمام وجودم

 

بهت نیاز دارم و دوستت دارم

 

مامان جون روزت مبارک!

 

راستی حتمآ یه سر به دختر مهربون و پسر شجاع بزنین بهشون تبریک بگین!

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ،۱۳۸۳

 

...

یه بادبادک از تو کوچه رد شد

یه فصل دیگم گذشت

یه ترم دیگه

یه روز دیگه

یه ساعت دیگه

یه دقیقه...

یه موسیقیه ملایم که تازست

صدای جیر جیرکها که دارن اپرا می خونن

با اینکه فضا آزاده ولی تو سونا بخاری

 

چند تا قورباغه بزگ

چندتا ماهیه سیاه

چند تا ماهیه قرمز بزرگ

یه آبشار

درختهای قشنگ

یه آلاچیق برای گذروندن وقت

زمین ورزشی

شیطونیه بچه ها

دوریه راه

خستگی

دوست داشتن

 

یه نسیم ملایم

ناراحتیه استاد

خنده بچه ها

یه ساعت بزرگ

یه راه که یه حوض بلند داره با یه رنگ ملایم

 

حس میکنی با همه هستی

با هیچکی نیستی

 

بجای درس خوندن کتاب تو دستته

داری شنای بقیه رو نگاه می کنی

حواست نیست جورابتو که تو آب گذاشته بودی کنار

می ذاری تو کتابت

کتاب نو می شه....

بعد وقتی استاد کتابو میبینه فکر می کنه چقدر  خونده بودی...

 

 

ظرف مار میافته می شکنه...

 

خوب بودن بعضی چیزا ...

بد بودن چیزای دیگه....

 

دوستهای خوب ....دوستهای بد...

پیش خودت می گی اگه یه جور دیگه بود...

 

کاش همه چی خوب بود

کاش چیزی ناراحتت نمی کرد

هیچ وقت دلت نمی گرفت

 

پیش خودت می گی  شاید همینطوری بهتره

یه لبخند کوچولو می زنی

پا میشی که بری سر کارو زندگیت

 

  خوش باشین و بهاری ولی دلهاتون به گرمای مرداد باشه

 

                   تولد همه مردادیا مبارک!

 

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸۳

 

سلام

 امیدوارم شادو سلامت باشین  و  پیروز.

ضمن عرض تبریک به همه ایرانی ها مخصوصآ اعضای تیمهای روبوکاپ کشورمون،خلاصه ای از اخبار روبو کاپو اینجا می ذارم تا بخونین و لذت ببرین:

 

درخشش دبیرستان شهید اژه ای اصفهان در روبوکاپ 2004:

تیم دبیرستان شهید اژه ای اصفهان در رشته شبیه سازی روباتهای فوتبالیست در رده سنی نوجوانان به مقام نایب قهرمانی دست یافت.روبات "اسپادانا"دبیرستان شهید اژه ای در فینال این رشته که به صورت 2 به 2 برگزار می شد با نتیجه 5 بر 2 از روبات "Kitacyushu " از کشور ژاپن شکست خورد و تیم دبیرستان علامه حلی نیز به مقام چهارم دست یافت . سایر نتایج به دست آمده در این مسابقات به صورت ذیل است:

 علامه حلی 13 – تیم مشترک آلمان و پرتغال 2
علامه حلی 10 – ژاپن 5
علامه حلی صفر - اسرائیل 5
علامه حلی 17پرتغال 1
دبیرستان شهید اژه ای 11 – آلمان 5
دبیرستان شهید اژه ای 12ایتالیا صفر
دبیرستان شهید اژه ای 7 – چین 7
دبیرستان شهید اژه ای 10پرتغال 5
نیمه نهایی علامه حلی 3 – چین 4
شهید اژه ای 5 – ژاپن 2
فینال شهید اژه ای 5 – چین 6
رده بندی علامه حلی 3 – ژاپن 5

رشته شبیه سازی روبات فوتبالیست دو بعدی نیمه نهایی :

 

علامه حلی صفر - روسیه 1
علامه حلی 1 - چین صفر

 

 

تيم "آريا" دانشگاه صنعتي امير کبير تهران در اين مسابقات ، مقام نخست رشته فوتبال سه بعدى را از آن خود کرد و تيم دانشگاه آزاد اسلامي قزوين نيز به رتبه اول در رشته شبيه سازى مربي فوتبال دست يافت . در اين مسابقات که در هشت رشته علمي ورزشي برگزار شد،۳۲۰ گروه از کشورهاى مختلف جهان حضور داشتند.

رشته فوتبال سه بعدى براى نخستين بار در مسابقات جهاني روبوکاپ گنجانده شده بود و در آن ۱۷ گروه از کشورهاى مختلف  حضور داشتند. پس از ايران ، يک تيم دانشگاهي از آلمان به مقام دوم اين رشته دست يافت و تيم دانشکده علوم دانشگاه تهران توانست مقام سوم رشته فوتبال سه بعدى را از آن خود کند.

در رشته شبيه سازى امداد تيم "اس .او.اس "صنعتی امیرکبیرجايزه ويژه بهترين طراحي و مهندسي روبات را بدست آورد.

تيم دانش آموزى دبيرستان شهيد اژه اى اصفهان نيز به مقام دوم مسابقه روبوکاپ جهان در رشته فوتباليستهاى کوچک دست يافت .

دررشته شبيه سازى فوتبال دوبعدى نيز تيم دانش آموزى دبيرستان علامه حلي تهران مقام سوم جهان را کسب کرده است .

تيم دبيرستان علامه حلي در رشته روباتيک فوتباليستهاى کوچک نيز مقام چهارم اين مسابقات جهاني را بدست آورد.

تيم دانشگاه علم و صنعت نيز در اين مسابقات موفق شد, دو مقام سوم را در رشته هاى شبيه سازى مربي فوتبال و شبيه سازى روباتهاى امدادگر از آن خود کند.

دانشگاه صنعتي اصفهان نيز رتبه سوم بهترين مهندسي را در ساخت روباتهاى فوتباليست سايز متوسط کسب کرد.

دانشگاه بوعلي همدان نيز در اين مسابقات در رشته شبيه سازى فوتبال دو بعدى، مقام پنجم جهان را بدست آورد. در اين مسابقات که با شرکت ۱۶۰۰ تن از دانشجويان ، مهندسان صنايع و دانش آموزان کشورهاى مختلف جهان به مدت پنج روز در ليسبون پايتخت پرتغال برگزار شد،۹۰ تن از دانشجويان و دانش آموزان ايراني از دانشگاههاى تهران ،اميرکبير، مکانيک اصفهان ، آزاد اسلامي تهران ، شهيد بهشتي، بوعلي همدان ، علم صنعت ، آزاد اسلامي قزوين و دبيرستانهاى علامه حلي تهران و شهيد اژه اى اصفهان شرکت داشتند.

 

 

لینکهای مرتبط:

 

       هموطن سلام   _   حادثه  _   روبوکاپ2004

         

                                    شادو سلامتو پیروز باشید

 

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸۳

 

سلام

ترانه قشنگ گوگوش با نام دلکوک:

 

دست من وقت نوشتن             شکل اسم تو رو داره

وقت خوندن صورت من             خنده هاتو کم میاره

 

عطر یاسی که تو چیدی           ناز صد باغو خریده

ماه کامل سر سفره                گریه هامو سر کشیده

 

 

تو چه خوشرنگو عزیزی            مثل یک نت لب گیتار

مثل فکر شعر تازه                  حدس یک گل پشت دیوار

 

 

ای تو دلکوک ای خوش آهنگ    تو شنیدنی ترینی

من پر از هوای غربت              تو هوای سرزمینی

زمهریر نارفیقان                     خواب آفتابی می بینه

هجرت ما وسط آب                 زورقی بی سرنشینه

 

لالالالا....

 

پیله بستن در دل تو               کار پروانه شدن بود

گرد شعله قد کشیدن             رقص ناب مردو زن بود

 

با تو باید مثل شبنم               عطر گل ها رو بغل کرد

تلخیه فاصله ها رو                 پر کندوی عسل کرد

 

 

تو چه خوشرنگو عزیزی          مثل یک نت لب گیتار

مثل فکر شعر تازه                حدس یک گل پشت دیوار

 

 

            موفق و پیروز باشیدو شاد و سبز و بهاری

 

 

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸۳

 

 

سلام

امیدوارم خوبو خوشو سلامت باشین و هر روز بهتر از دیروز.

اول بگم سیستمم خیلی وقته کامنتای شما رو نشون نمی ده .

صفحه اصلیم باز نمی کنه تا مطلب بنویسم.

از دختر مهربونم خیلی ممنونم.

 

 

حالا چند تا جمله قشنگ:

 

پنج قانون ساده شاد زیستن را به خاطر داشته باش:

 

1.قلبت را از نفرت آزاد کن.

2.ذهنت را از نگرانی رها کن.

3.ساده زندگی کن.

4. بخششتو بيشتر كن!

5.کمتر انتظار داشته باش.

 

 

 

هیچکس نمی تواند به عقب برگردد

 و شروع جدیدی داشته باشد.

هر کس می تواند از حالا شروع کند تا پایان جدیدی بسازد.

خداوند قول روز بدون درد،خنده بدون غم ،آفتاب بدون باران را نداد،

اما توان برای آنروز،نوازش برای گریه، و نور برای راه ،را قول داد.

 

 

 

نارضایتی ها  مانند برآمدگیهای جاده هستند.

آنها سرعت تو را کمی کم می کنند اما تو بعد از آن،

از جاده نرم  لذت می بری.

روی برآمدگیها زیاد نمان،حرکت کن!

وقتی از اینکه آنچه را می خواستی بدست نیاوردی

افسرده ای،فقط محکم بشینو شاد باش،

چون خداوند در فکر دادن چیز بهتری به تو می باشد.

 

 

 

                         شادو شادتر باشیدو پیروز

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ،۱۳۸۳

 

پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است

گردنده فلک نیز به کاری بوده است

 

هر جا که قدم نهی تو بر روی زمین

آن مردمک چشم نگاری بوده است

 

********

 

 

من می نه زبهر تنگدستی نخورم

یا از غم رسوایی و مستی نخورم

 

من می ز برای خوشدلی می خوردم

اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم

 

*******

 

قانع به یک استخوان چو کرکس بودن

به زانکه طفیل خوان ناکس بودن

 

با نان جوین خویش حقا که به است

کالوده پالوده هر خس بودن

 

******

 

بر خیزو مخور غم جهان گذران

بنشین و دمی به شادمانی گذران

 

در طبع جهان اگر وفایی بودی

نوبت به تو خود نیامدی از دگران

 

*****

 

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم

وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

 

فردا که از این دیر فنا در گذریم

با هفت هزار سالگان سر به سریم

 

****

 

هم دانه امید به خرمن ماند

هم باغ و سرای بیتو و من ماند

 

سیم و زر خویش از درمی تا به جویی

با دوست بخور گرنه به دشمن ماند

 

****

 

 

گر یک نفست ز زندگانی گذرد

مگذار که جز به شادمانی گذرد

 

هشدار که سرمایه سودای جهان

عمر است چنان کش گذرانی گذرد

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

سلام

           خوبین

من یه مدتی نبودم

دلم خیلی برا اینجا تنگ شده بود.

از همه تون برا commentaye  قشنگتون ممنونم!

جوابشونم پایین میدم.البته می دونم یخورده دیر شده،ولی خب...

 

راستی می خوام یه چیزی براتون تعریف کنم:

 

حدود 18 سالو ...پیش(!!!!!!!!!!!!!!)  در چنین روزی سیزدهم آوریل مصادف با بیستو پنجم فروردین سال

 یک هزارو سیصدو شصت و یک خانوم بهاری لطف فرمودند ،منت سر ما گذاشتند،افتخار دادند،

قدم رو چشمای دنیا نهادند ، به این دنیا تشریف فرما شدند!

به علت شباهتش به شکل هندسی کره و پخش کارتون کپل در آن زمان به نام بهار کپل ملقب شد...

تولدم مبارک!

 

 

ادامه نامه چارلی چاپلین به دخترش جرالدینم می تونین بجای کیک میل کنید.نوش جونتون.

هر چی خوراکی دیگم خواستین سفارش بدین

( یکی تو خونتون براتون بگیره.)

 

از همینجا تولد همه فروردینی های عزیزم تبریک می گم!

راستی کیا فروردینی اند؟بگین سال دیگه با اسم تبریک بگم!

تولد اردیبهشتیا و خردادیای عزیزم پیشاپیش تبریک می گم .هر چی باشه اونام بهارین!

 

 

 

ادامه نامه چارلی چاپلین:

 

...

..اما در آنجا از نور خیره کننده نور افکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست.نورافکن کولی ها تنها نور ماه است.

نگاه کن آیا بهتر از تو هنر نمائی نمی کنند؟

اعتراف کن،دخترم...همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمائی کند و این را بدان که هرگز در خانواده چارلی چاپلین

 کسی آنقدر گستاخ نبوده است که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه پاریس را ناسزائی بگوید...

 

چکی سفید برای تو فرستادم که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی.

ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی ،با خود بگو:

"سومین فرانک از آن من نیست."

 

"این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت."

اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم،برای آنست که

 از نیروی فریب و افسونش خوب آگاهم...

من زمانی دراز بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام،اما دخترم

 این حقیقت را بگویم که

" مردم بر روی زمین استوار و گسترده،بیشتر از بند بازان ریسمان نا استوار سقوط می کنند."...

 

دخترم؛ جرالدین!

پدرت با تو  حرف می زند.شاید شبی

درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ترا فریب دهد.آن شب است که این الماس،

آن ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است...

 

"روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده ی بی بندوبار ترا بفریبد،آن روز است که بند باز ناشی خواهی بود،

بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند."

 

از این رو ،دل به زر و زیور مبند.بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.اما

اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی.با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار.

 

دخترم!

هیچکس و هیچ چیز دیگر را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که

 دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند...

برهنگی ،بیماری عصر ماست.به گمان من،تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

 

دخترم ؛جرالدین!

برای تو حرفهای بسیار دارم ،ولی برای هنگامه ای دیگر می گذارم و با این پیام،نامه ام را به پایان می رسانم:

انسان باش ،

                      پاکدل و یکدل باش؛

 

         زیرا که گرسنه بودن،صدقه گرفتن و در فقر مردن ،هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.

 

 

چارلی چاپلین

پدر تو

 

 

جواب کامنتای قشنگتون:

 

فاطمه:

سلام.آخی!!!یادش بخیر...جوون بودیم اون موقع ها!خدا مامان بزرگ ها ی عزیز رو برات نگه داره.موفق باشی

ممنونم فاطمه جون .همینطور برای شما.

 

شمارشگر:

سلام!! این یه سیستم آمار گیری از بازدید گنندگان برای وبلاگ می باشد که در مراحل اولیه طراحی و تست

می باشد امیدواریم با ثبت نام و استفاده از آن ما را در هر چه بهتر و بیشتر نمودن امکانات آن یاری فرمایید. با تشکر!.

در اولین فرصت حتمآ. امیدورم کارتون با بلاگرایی که وقت بیشتری دارن راه بیافته. موفق باشین.

 

مرضيه(پچ پچ):

سلام بهار جان...اومدم اينجا لينک وبلاگمو ديدم...خيلی ممنونم که قابل دونستی و حرفای ما رو قابل گفتن

بيان کردی..در ضمن من عاشق خونه مادر بزرگم !

امیدوارم همیشه پر حرف_مخصوصآ از نوع قشنگش_برامون باشی.

 

 

علی کوچولو:

سلام خانوم بهار ... خوب خونه مادربزرگه خوبه ولی خب .... علی کوچولو بهتره !!!!!

 همیشه شاد باشین و سایه مامان بزرگات بالای سرتون باشه . یا حق

اون که البته!مخصوصآ اگه دوبعدی باشه و کارتونیم راه بره(تیکه تیکه)!

 

پسر شجاع:

سلام ! اين پيغامها خيلی آشناس. پس چرا پيغامی از من نيست ؟!!!!!

خوبه !‌منم بگم خونه مادربزرگه خوب بود ! ولی پسر شجاع يه چيز ديگه بود هااااااااااااااا !!!!

(چشمک) خبری ازتون نيست؟

من متوجه منظورتون نشدم.ولی منظورتون پسر شجاع و دختر مهربون بود دیگه؟!

 

 

علی کوچولو:

سلام خانوم بهار ..... ساله نوی شما هم مبارک و اميدوارم ساله خوبی داشته باشين . يا حق

ممنون .همچنین برای شما.

 

ساقی:

سال نو مبارک باد...! اميدوارم سال جديد طلوع شادی ها و غروب غم هايتان باد...سبز باشيد و بهاری....

ممنون .امیدوارم شمام شادابو بهاری باشین.

 

پسر شجاع:

حول حالنا الي احسن الحال

.. اميدوارم که سال جديد برات پر بار تر و عالی تر از سال گذشته باشه.... و به

 ارزوها و خواسته هايی که داری بيشتر برسی

ممنون.شمام همینطور.و امیدوارم خوشبخت شینو تند تند قالبای قشنگ عوض کنین!

 

Nader:

سلام.منم سال نو رو خدمت شما دوست خوبم تبريک ميگم

سال خوبی رو براتون آرزو می کنم.

 

میثم کربلایی ( گیتار و موسیقی ):

سلام سال نو مبارک

امیدوارم سال خوبیو همراه با موسیقی های قشنگتر  داشته باشی وخوشو شادو سلامت باشی.

 

مهدی:

 سلام ..... عيد شما مبارک ..سال پربار وسرشار از موفقيت را برای شما آرزومندم......با احترام ..مهدی

همچنین برای شما

 

خلوتگاه يك عاشق:

سلام خوبی عزيزم وبلاگ خوبی داری مو فق باشی به من هم سر بزن خوشحال ميشم

ممنون.در اولین فرصت حتمآ.

 

 Omid:

سلام...وب قشنگی داری.. اگه از فونت ريزتر استفاده کنی فکر کنم قشنگتر ميشه(ببخش)...

پيش ما هم بيا...پيروز باشی

خواهش میکنم.خوشحال شدم نظرتونو شنیدم.شمام موفق و پیروز باشی.

 

somayyeh:

salam bahar khooby verey nice goodbay

 

مهسا(همیشه بهار ):

سلام بهار جان ببخشيد که دير به دير بهت سر ميزنم ولی مطمئن باش هميشه به يادتم.

خوشحال شدم.منم همینطور.

 

از devil boy      هم بابت کامنتشون ممنونم.

 

                                             

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۳

 

سلام

بالاخره بهار اومد و نوروز که امسال بیشتر شبیه کریسمس شده بود هم تموم شد.

پریشب کانال چهار یه فیلم قشنگ داد "زشت و زیبا" بازیگرای سرشناسیم داشت.

خیلیم قشنگ بازی کردن.بازیگر خانومش هم خانوم گلچهره سجادیه (بازیگر نقش رعنا تو فیلم رعنا )بودن.

همیشه نقششون متانتو سنگینیه خاصی داره که خیلی به دلم می شینه!

بگذریم...

 

 

نامه چارلی چاپلین به دخترش  متن قشنگی بود که من تازگیا خوندم.پیش خودم گفتم

حتمآ اینجا می ذارمش .اگه وقتشو داشتین حتمآبخونین.

من ترجمه شدشو دارم .نمی دونم چقدر مترجم تو ترجمش موفق بوده ولی

 واقعآ قشنگه .چون زیاده من تو دو قسمت  براتون می نویسمش..

(قسمت دومش قشنگتره)

 

 

قسمت اول:

 

جرالدین ؛ دخترم!

از تو دورم ،ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود،اما تو کجائی؟

در پاریس روی صحنه تئاتر پر شکوه  شانزه لیزه….

این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را می شنوم.

شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه نقش آن دختر زیبای حاکمی است

 که اسیر خان تاتار شده است.

جرالدین،در نقش،ستاره باش،بدرخش!امااگرفریادتحسین آمیز تماشاگران و

عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند،ترا فرصت هشیاری داد،بنشین و نامه ام را بخوان…

من پدر تو هستم.امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی.

امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد.

به آسمانها برو،ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن

که زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالی که پاهایشان از بینوائی می لرزد و هنرنمائی می کند.

من خود یکی از ایشان بودم.

 

 

جرالدین؛دخترم!

تو مرا درست نمی شناسی.درآن شبهای بس دور،با تو قصه ها بسیار گفتم،

اما غصه های خود را هرگز نگفتم.

آن هم داستانی شنیدنی است.داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن

 آواز می خواند و صدقه می گیرد.این داستان من است.

من طعم گرسنگی را چشیده ام.من درد نابسامانی را کشیده ام.

دخترم!دنیایی که تو در آن زندگی می کنی،دنیای هنر پیشگی و موسیقی است.

نیمه شب ،آن هنگام که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی،

آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن،ولی

حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند ،بپرس.حال زنش را بپرس

و اگر پولی برای خرید لباس بچه نداشت،مبلغی پنهانی در جیبش بگذار...

 

دخترم جرالدین!

گاه و بیگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد.مردم را نگاه کن.

زنان بیوه کودکان یتیم را بشناس و دست کم روزی یکبار بگو:من هم از آنها هستم.

تو واقعآ یکی از آنها هستی ،

نه بیشتر...

 

هنر قب از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد ،اغلب دو پای او را می شکند...

وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدنی،

همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به ح.مه پاریس برسان.

من آنجا را خوب می شناسم.

آنجا بازیگران همانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو،چالاکتر از تو،

مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند.

اما...

 

 

                                                                     ادامه دارد... 

 

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ،۱۳۸۳

 

سلاااااااااام

سال نوتون مبارک

صد سال به این سالها

 

امیدوارم خوبو خوشو خرم باشینو ایام به کام

چه خبرا؟

چی کارا می کنین؟

خوش می گذره؟

لابد یا مهمونین یا میزبان یا مسافرت یا ...

یا اصلآ هیچ کدوم!

 

ما که میزبانیم

در هر صورت امیدوارم سال خوبی در کنار همه اطرافیانمون داشته باشیم

هم شما هم من(برا خودمم...)

 

سالی که گذشت برام پر خاطره های تلخ و شیرین بود

و پر از تجربه

مثل همه شما

امسال من خیلی چیزا یاد گرفتم

 

 

 یه سال بزرگتر شدم و شاید ده سال کوچیکتر

امسال مرداد این بلاگ راه افتاد

امسال فهمیدم که زندگی چقدر سخته در عین حال که خیلی شیرینه

دوستای خوبی پیدا کردم که تا عمر دارم فراموششون نمی کنم

فهمیدم تو همه کارای خدا یه حکمتی هست

اگه دوست داشته باشی ،دوست دارن

فهمیدم که اگه بخوای می شه

که هر آدمی یه مشکلی داره و هیچ کس بی گرفتاری نیست

که زندگی می تونه چقدر پستی بلندی داشته باشه

که هر آدمی یه نیمه پر داره و یه نیمه خالی

با خودته چطوری ببینیش(اينطوری بين:)

که همیشه اونی که فکر می کنی نمی شه

ولی می تونی تلاشتو بکنیو راضی باشی که از این بهتر نمی شد

فهمیدم من حرف تو گوشم نمی ره

 تا سرم به سنگ نخورده می خوام خودم تجربه کنم و به درستی یا نادرستی هر چیزی برسم

(البته نه هر چیزی!)

فهمیدم تا علاقه و همکاریو هدف نباشه کارا پیش نمی ره

که  با تنبلی نمی شه  به جایی رسید

که اگه واقعآ کار بلد باشی برات کار هست

فهمیدم باید دنبال چی باشم

که اگه خیلی چیزارو که برات خیلی مهم بودن از دست دادی 

می تونی دوباره شروع کنیو کلیم خوشحال باشی که حالا بارت سبکتره

که خیلی چیزا رو جایی پیا می کنی که اصلآ انتظارشو نداری

که چقدر بده که آدم بی مسئولیت باشه

که بعضیا کارتو راه میندازنو بعضیا چوب لای چرخت می ذارن

فهمیدم صبر و گذشت و صداقت چقدر قشنگه

که آدما اگه همو نداشتن چی کار می کردن؟

که بهار قشنگه ولی قشنگتر از اون روحیه بهاریه()

که یه لبخند چقدر می تونه زندگیا رو عوض کنه

فهمیدم نا امیدی جایی نداره اگه تلاشو صبر داشته باشی

اونوقت  خیلی چیزا حل می شه

فهمیدم آدما خیلی کم قدر چیزاییو که دارن می دونن

که شاد بودن معجزه می کنه

و.....

 

 

یاد یه خاطره افتادم

چند سال پیش تو یه نمایشگاه نقاشی آقای بهزاد فراهانیو دیده بودم

اونوقت کوچیکتر بودمو عشق امضاو...

دادم رو یه کارت پستال برام امضا کنن

اسممو پرسیدنو بعد یه جمله قشنگ برام نوشتن که :

 

برای بهار عزیز

امید که صد بهار لبخند بر لب بماند!

 

حالا می خوام تقدیمش کنم به همه شما:

 

برای همه شما عزیزان

امید که صد بهار لبخند بر لب بمانید:

 

نوروز خوش!

خوش خوش خوش باشید

و سلامتو پیروز

 

نوروز خوبیو در کنار همه اعضای خانواده و نزدیکانتون براتون آرزو می کنم

 

 

                  با بهترین آرزوها برای همه شما

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٢

 

سلام

خوبین ؟خوشین؟

سلامتین؟

به مناسبت این ایام موسیقی متنارو بر می دارم

جز تندیس

پیشاپیش نزدیک شدن عید م به همتون تبریک می گم

اینم یه تیکه از یه ترانه به مناسبت خونه تکونی:

 

بیا تا دلامونو خونه تکونی بکنیم

خونه تکونی بکنیم

کینه هارو دور بریزیم، مهربونی بکنیم

مهربونی بکنیم

حیفه از این تبار نور

ز همدیگه جدا بشیم

به دلای همزبون بی همزبونی بکنیم

بی همزبونی بکنیم

 

...

 

 

راستی حتمآتکنوی تو این زمونه و خونه مادر بزرگه رو شنیدین

می خوام  شعر خونه مادر بزرگه رو بنویسم و

تقدیمش می کنم به دوتا مادربزرگ گل و عزیزم

که می خوام تا دنیا دنیاست کنارم باشن

 

از ته قلبم دوستتون دارم

(البته شاید خودشون نخونن)

 

 

به یاد ...

مخمل ، نوک سیاه ، گل باقالی خانوم  ،نوک طلا، مراد (پسر همسایه که همیشه رو دیوار بود) ،

اون حلزونه (شایدم لاک پشت بود) ، و احتمالآ زنده یاد هاپوکومار  و...

 

 

خونه مادربزرگه    هزارتا قصه داره

خونه مادر بزرگه   شادیو غصه داره

خونه مادر بزرگه   حرفای تازه داره

خونه مادر بزرگه   گیاه و سبزه داره

 

تو حوض خونه ما           همیشه سبزه زاره

دشتاش پر از بوی گل      اینجا همش بهاره

دل وقتی مهربونه           شادی میاد میمونه

خوشبختی از رو دیوار      سر می کشه تو خونه

 

با بهترین آرزوها برای همه شما

 

راستی عزاداری همتون  قبول

 برا منم دعا کنین

پیشاپیش ممنون

 

 

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٢

 

Happy Valentine`s day

 

 

 

 

With The Best Wishes 4 u

 

 

 

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٢

 

سلام

خوبین؟خوشین؟خوش می گذره؟

چی کار کردین با امتحانا؟

خدارو صد هزارمرتبه شکر که تموم شد!حالا ...

نمی دونم باید بخندم یا گریه کنم؟!تا من باشم اینجوری درس نخونم!

ولی برای اینکه شاد شیم چند تا ترانه شاد گذاشتم اینجا گوش کنین...حتمآ شاد می شین!مخصوصآ:لالالالالالا...

 

ابی_تندیس

(http://www.parsplanet.com/newsong/Ebi-Tandis.ram )

شهیاد_دلبر  

   (http://www.parsplanet.com/newsong/Shahyad-Delbar.ram )

افشین_آس و پاس

      (http://www.parsplanet.com/newsong/Afshin-Aso-Paas.ram )

شهیاد_من بیشتر  

         (http://www.parsplanet.com/newsong/Shahyad-Man-bistar.ram )

افشین_دوست دارم    

            ( http://www.parsplanet.com/newsong/Afshin-Dooset-Daram.ram )

مهستی_همیشه سبز 

               (http://www.parsplanet.com/newsong/Mahasti-Hamishe-Sabz.ram )

سیاوش_اگه تو بری   

         ( http://www.parsplanet.com/newsong/Siavash-Ghomayshi-Ageh-To-Beri.ram )

فرشید امین_بگو بر می گردی     

      (http://www.parsplanet.com/newsong/FarshidAmin-Begoo-Barmigardi.ram   (

شهیاد_دلم برات تنگ شده  

     (http://www.parsplanet.com/newsong/Shahyad-Delam-barat-tang-shode.ram )

سیاوش_نفس بکش   

     (http://www.parsplanet.com/newsong/Siavash-Ghomayshi-Nafas-Bekesh.ram )

سیاوش_عسل بانو 

(http://www.parsplanet.com/newsong/Siavash-Ghomeyshi-Asal-Bano.ram )

ابی_شب نیلوفری

 (http://www.parsplanet.com/newsong/Ebi-Shab-Niloufari.ram )

ابی_درخت

(http://www.parsplanet.com/newsong/Ebi-Derakht.ram )

 

 

راستی می خوام یه شعر از سهراب بذارم اینجا...

 

                                پیشاپیش عید قربان و غدیرتون مبارک! 

                                                        (راستی غدیر با غ یا با ق؟؟!)

 

         ... نمی دونم بلاگ قشنگ "با هم برای همیشه" رو می خونین یا نه!؟

ولی یه سر بهشون بزنینو براشون دعا کنین!ممکنه دو روز دیگه شمام تو موقعیت اونا باشینا!

پس حتمآ بهشون سر بزنین!(البته خودشون نمی دونن من دارم اینو به شما می گم!)

منم از همین جا برای همه  دعا می کنم که شادو خوشبخت باشن ،و همه به بهترینشون برسن!

 

                                                                                                   با بهترین آرزوها ...

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٢

 

سلام به همگی!امیدوارم خوبو خوشو خرم باشینو ایام به کام!

 

بعد 2000 سال دارم آپدیت می کنم!تبریک نمی گین؟

هزارتا ماجرا برای تعریف کردن دارم ولی می خوام از اینا براتون بگم:

 

                                                                      *********************          

           سفر مشهد...

صبح پاشدیم سر صبحانه تا رسیدم  بابام گفتن فردا امتحان داری؟من گفتم:نه .بابا:پس امروز ظهر می ریم مشهد!آخه شبش تولد امام رضا بود! این شد که راه افتادیم .جاتون خالی خیلی خوش گذشت !از دیدو بازدید اقوام (مخصوصآ گلبرگ کوچولو)گرفته تا دور زدن همه جای حرم و رفتن من به کتابخونه حرم و نون رضوی خریدنمونو عکسهاوبابا امانو...

 

بذارین ماجرای کتابخونشونو براتون بگم:

می دونین که موقع امتحاناستو منم...بنابراین پرس و جو کردیمورفتم کتابخونه حرم!تابه حال نرفته بودم!خیلی بزرگ بود .4 تا سالن خانوما 4 تا آقایون+سمعی بصری آقایون و خانوما+سلف+همه جور سرویس مورد نیاز+امانات+یه کتابخونه غنی(البته من که کتابی که می خواستمو پیدا نکردم)از همه مهمتر کلی خانوم که هی موقع ورودو خروج می گشتنت!منم چون زیاد اینور اونور می رفتم!دیگه خانومه خندش گرفته بود!دستگاه فتوکپی هم داشت برگی همش 8 تومن!از همه سخت ترشم این بود که چادر اجباری بود!!!روز اول که رفتم از یه خانوم پرسیدم کتبخونه کجاست اونم آدرس داد .منم رفتم نشسمو..بعد تا  غروب دقت کردم دیدم همه دورو بریام پشت کنکورن!!!بعد از بغل دستیم پرسیدم دانشجوها نمیان کتابخونه؟اونم با تعجب پرسید دانشجویین؟گفتم:بله!گفت اینجا 4 تا سالن داره!سالن راهنمایی ها ،دبیرستانی ها،آزاد(یعنی اونجایی که من بودم)،دانشجوها!!!

بعد اومدم برم قسمت دانشجوها این چادرم هی از سرم در می اومد مسئول قسمت دانشجوهام با کارت دانشجویی راه نمی داد .یا باید کارت عضویت می داشتی یا می رفتی از طبقه بالا کارت مهمان می گرفتیو وسایلتو می دادی قسمت امانات و شمارشو می گرفتیو بعد می اومدی تو!!!دیدم با این چادرم که همش می افته و ...الانم که دیگه دیره فردا میرم قسمت دانشجوها!این بود که برگشتم تو همون سالن آزاد!

فردا صبحش رفتم کارت مهمانو....رفتم تو قسمت دانشجوها.........

 

حالا می رسیم به جای مهمش:ظهر شد اومدم برم ناهار سلف دیدم فقط ساندویچ می دن!منم اصلآسوسیسو کالباسو همبرگر نمی خورم!دیدم همینارو دارن مجبور شدم کوکتل بگیرم قیمتاشم خوب بود.کوکتل همش 280 تومن!نمایندگیه نان رضوی هم بود!بعد که خریدم اومدم بخورم انقدر گشنم شده  بود که تا دو گاز آخر دقت نکردم چی دارم می خورم!بعد دیدم اصلآمزه کوکتل نداشت .نگاه کردم دیدم کوکتلش سرخ نشده!بغل دستیم گفت فقط یه تفت مختصر می دن!ما معمولآکباب لقمشو می گیریم!!!منو میگی؟گفتم کباب لقمه؟مگه داشت؟گفت آره!!گفتم پس چرا من ندیدم!دیگه کاریم نمی تونستم بکنم!سیر شده بودم!دوغم نداشت گفتم می رم میوه هامو می خورم!

رفتم سر جام دیدم .وای کیفمو که دادم امانات!!(گفتم که:چادر+بازرسی که مرتب موقع بیرون رفتن از کتابخونه انجام می شدخیلی بد بود بقیش عالی بود!)

دیدم کی حوله داره این هفت خانو تا امانات رد کنه!تشنگی می کشم!یه ناقوس یا زنگم بو هر یه ربع کله حرم صداش می پیچید!حتی تو کتابخونه!

خلاصه بعد یه مدتی دلو به دریا زدمو ......کیفمو که گرفتمو کیکو میوه هارو درآوردم ،همه دهنشون وامونده بود که دختر اومدی مهمونی یا کتابخونه؟و....یه بارم چادرم پشتو رو بود!

چهارشنبه صبح نماز صبحو رفتیم حرم بعد تا 8 همه صحنا+مسجد گوهر شاد+منبر امام زمان(که ساختنش تا اگه اومدن اونجا مثلآ سخنرانی کننن و تو ساختنش میخ به کار نرفته.همش با گره ساخته شده)+صحن جدیدش که دارن میسازنو توش فکر کنم 70 تا حمومم دارن می ذارن!بعد می دونستین زیر این صحن ها تا 3طبقه قبره؟فکر کنم از 3_4 میلیون هست تا 30 میلیونو...

خدام هم قبرستون مخصوص دارن!

اسم صحناش اگه یادم باشه:انقلاب که نزدیک کتابخونه(بست طبرسی) بود،آزادی،قدس،جمهوری،...

تازه دستشوییهاشم حوض داشت!با یه معماری قشنگ مثل خونه های قدیمی!

کبوترای قسمتای طلایی هم تقریبآقد گوسفند بودن!

پنجره فولادو پنجره طلاییم رفتم!روز آخرم رفتیم طبقه زیری که روزا برا خان.ماستو شبا برا آقایون:

میگن 20 متر زیر طبقه زیری مکان اصلی قبر امام رضاست!اونجام رفتیم !بعد یکی از خادماش (خانوم)به من گفت:خانوم ببخشید قیافتون خیلی برام آشناست!!!منم با تعجب گفتم:ما اصلآ مال اینجا نیستیم!گفت:من مدیر دبیرستان بودم..

من :ما مال مازندرانیم...خانوم خادمه تو فکر رفت بعد گفت. فامیلیتون چیه؟منم جواب دادم و بعد با خنده گفتم ما اصلآ مال اینطرفا نیستیمو ایشونم خندیدنو گفتن موفق باشینو رفتن!

برگشتنم کلی شیرنی رضوی خریدیم . از فاروجم آجیل!راستی بازار بینالمللیش اصصلآبه درد نمی خورد.

تو راه هی میدیدیم نوشتن آشخانه!فکرکردیم آش میدن بعد بابام گفتن اسم شهره!!!یا مثلآکلاغ آشیانم اسم یه شهر دیگه بود!

 

حالا تفسیر ما راجع به شیروان:

1.شهری که وان حمومشون با شیر (دوش حموم) بوده!

2.،،،،،،،،،،تو وان حمومشون شیر می ریختن!

...

راستی برگشتنه رفتیم باباامان نهار خوردیم .تقریبآخالی بود !ولی...

 

یه طرف رو صندلیا یه دخترو پسر نشسته بودن!گفتیم:اینا نامزدن!من گفتم شایدم تازه عروسی کردن!بعد تایید شد که:نه !ببین!

دختره خجالت می کشه همش روش یه طرف دیگست!ولی پسره چشماشو از رو دختره بر نمی داره!!!!پس هنوز نامزدن!

 

بعدم دم درش کنارآبش یه عکس گرفتم!بعد که داشتیم می رفتیم داداشیم گفت:اون آقا یه چیزی داره میگه بعد دیدم فواره هارو روشن کردو اشاره کرد که حالا بیا عکس بگیر!!!من داشتم پر در میاوردم !آخه   فقط بخاطر من   روشنشون کرده بود!!!با کلی ذوق یه عکس دیگم گرفتم .بعد از اون آقا تشکر کردیمو فواره هارو دوباره خاموش کرد!

 

                                                                         **************

            گل سرخ...

چند هفته پیش تولد دختر خالم بودو من قرار بود از طرف دانشگاه برم خونشونو بهش تبریکم بگم!

اون روز کلی تیپ زده بودم. برگشتنه رفتم تو یه گل فروشی!شیطونیم گل کرد خواستم یه طوری برخورد کنم که انگار دارم گلو برا یکی دیگه می خرم!

_گفتم:ببخشید کدومه این رزا(سرخ)بهترو بیشتر می مونن؟

گفت:همونکه دستتونو گذاشتین روش خیلی خوش ترکیبه!منم برش داشتم .گفتم همینو می خوام!(که رومانتیک شه تک شاخه ای)

کوتاش کنم بذارمش تو طلق؟

_نه!بلند باشه!

تو اینا بپیچمش؟

_نه ساده باشه!

دورش ازاینا بذارم؟

_نه همینطوری خوبه !

بعد دادو با لبخند به دوستش گفت:بفرمایید اینم ساده و بلند!

بعدم اومدم تو خیابون دیدم خیلی بلنده !با اون تیپ من خیلی تو چشم می خوره این بود که سرشو نداختم پایینو لای دستام قایمش کردم!ولی بازم معلوم بود....

زنگ درشونو زدم،تا در وا شد پریدم تو و گلو درآوردمو داد زدم:تولدت مبارک!

کلی ذوق کرده بود!منم خوشحال شدم بعد تا شب همش حرفشو می زدیم!ویه هدیه ناقبلم بهش دادم!

 

اونوقت شب تا من میومدم بخوابم!چراغ مطالعه رو مینداخت تو چشام می گفت پاشو درساتو بخون!!!

 

 

                                                          *******************************

امتحانا:

برام دعا کنین این ترم نمره هام خوب شه!جون هر کسی که دوسش دارین!

(آخر ترم همه دست به دامن می شن)

 

********

جواب کامنتاتون:

 

میلاد:

سلام.وبلاگ شما كه قشنگتره.وازدوستان هنوز داريم ياد ميگيرم.ممنون كه به من سر زديد.ولي يه سئوال چرا جواب بچه هارو تو همون وبتون مينويسيد؟ موفق باشيد       

سلام میلاد خان!علاوه بر بلاگتون اسم بلاگتون خیلی جالبه!من خیلی خوشم اومد!!!ولی اینکه پرسیدین چرا جواب کامنتارو اینجا میدم :خب دلیل که زیاد دارم ولی مهمتریناش :

__از این کار خوشم میاد!

__دوست دارم بدونین که نظرتون برام مهمه!

__معمولآنمی رسم صبر کنم تا تو هر بلاگ صفحه کامنتاش باز شه و بعد نظر بدم!

__حس می کنم اینطوری شمام کامنتای قشنگتری می ذارین چون با اسم خودتونه!

__یه جور تبلیغاته برا بلاگ خودتون و اونایی که دوست بلاگیامم!

__ بیشتر وقت دارم تا به نظراتتون توجه کنم.

__با یه نظر میتونین هم بلاگو بخونین هم کانتارو هم جوابشونو...

و...                                                                                                  خب نظرتون چیه؟          

 

مرضیه:

  سلام....واقعا از حسی که از ديدن فيلم بهت دست داده...من احساس افتخار کردم که هنوز هستن چنين کسايی که از ته قلب بسوزن....موفق باشی     

سلام مرضیه جون!منم ممنونم که شما انقدر با احساسی.دوست دارم بیشتر با هم آشنا شیم! 

  

  فردوس:

      سلام. چه عجب آپديت كردين. ئاي من هنوز با لود شدن صفحه تون مشكل دارم..خيلي حجيمه ! در مرود آدماي لوس هم تا جايي كه بتونم تحملشون مي كنم از خود راضي ر وكمتر تحمل مي كنم با حيله گر ها هم مثل خودشون كه البته خيلي سخته !

سلام می خوام تو هر صفحه 3 تا کامنت بذارم نظرتون چیه؟در مورد نظرتونم ممنون!

 

بهاره:             

    سلام بهار خانومي .. مرسي از لطفت كه جواب كامنتا رو ميدي .. اينطور كه پيداست شب قدر قدرداني داشتي ... هميشه موفق و شاداب باشي و مثل گل.

ممنونم بهاره جونم!شمام گلی! هميشه موفق و شاداب باشي و مثل گل. ولی عمرت هوار سال باشه!

 

بهار:

سلام بهار عزیز.. ایشالا که همیشه شاد باشی و شادی برسونی به همه!

سلام بهار جون !بازم ممنون!

 

ماه خانوم:

سلام.....با آدمای لوس بايد مثل خودشون باشيم.....آدمای از خود راضی را هم نبايد کاری به کارشون داشت......موفق باشيد...يا علی

بازم ممنون که نظر دادین!

 

نینا:

سلام...جای لينک من اينجا خاليه می دونی چرا..اسم وبلاگ من بهار تبريز پس به همه بهارا مربوط ميشه 

سلام نینا خانوم !اینم لینک!ولی میشه بگین چرا شما به همه بهارا مربوط میشین؟         

 

میثم:

سلام خوبی لينک شما در وبلاگم گذاشته شد . محض اطلاع!

  mguitar.persianblog.ir

سلام!بلاگ قشنگی دارین!مخصوصآترانه هاش!منم میلینکم!شاد و سلامت باشین و گیتاری!

 

نیما:

سلام و درود به بهار عزيز.....بسيار زيبا نوشتی....مطمئن هستم که روح بزرگی داری دوست من....خوشحال می‌شم سری به کلبه محقرانه من بزنی....اميدوارم شاد باشی و سلامتی رو برای خودت و خانواده محترمتون از خدای عاشق خواستارم....انشاالله   www.nimamoh1.persianblog.ir

سلام!شما خیلی لطف دارین!به بلاگ قشنگتونم سر می زنم!همیشه شادو سرزنده     باشینو پر این جمله های قشنگ!

 

:    mr

سلام...........به خاطر لبنک ممنون ..............شرمنده کردی ...........ولی ميدونی که من چهقدر اخلاقم بده .................خيلی زود شاکی ميشم .................

تروخدا می بینین؟عجب ...............بماند!

 

 a glass of wine:

سکوت ميکنم ... و نظاره گر نوشته ی بعديت ميمانم ....

  سلام !طرح بلاگتون خیلی جالب بود!راستی شما ارمنی هستین؟پس عیدتون مبارک بود!

 

بهار شادی:

سلام بهار جونم ......بابا تو زدی رو دست من تو نوشتن متنای طولانی.......ولی واقعا لبخند قدرت عجيبی داره من خيلی امتحانش کردم....شاد شاد باشی راستی چرا نيومدی قراری که گذاشته بودم؟

سلام بهار جونم!ممنون که دعوتم کردی!ایندفعه که نتونستم!دفعه بعد اگه خدا بخواد حتمآ میام!ولی یه جا بگو که به منم نزدیکتر باشه .خودت که میدونی کجام!راستی ببخشید اصلآوقت نکردم یه مدت تو بلاگت کامنت بذارم!ولی همیشه خوندمش!

 

بی نام:

salam be maa ham sar bezanin

 madamkoori.persianblog.ir

چشم!در اولین فرصت!خوبو خوشو سلامت باشین!

 

  دلهاتون به سپیدی برف باشه

                   و  سرمای زمستون از دلاتون دور!

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ دی ،۱۳۸٢

 

عیدتون مبارک!

هزار سال سالمو سرزنده باشیننو شاد شاد شاد!

………………………………………………………………………………………….

 

راستی بچه‌ها... تا بحال به قدرت لبخند فکر کردين؟؟
لبخند حتی اگر الکی هم باشد تاثيرات فوق العاده زيادی می‌تونه داشته باشه...
مطلب زير از پيام مشاور نقل می‌شود(با دستکاری):
عمل ساده لبخند زدن سبب آزاد شدن نوروپيتيدهای قوی می‌شود که عهده‌دار احساساتی مثل شادمانی٫ خوشی و آرامش هستند. پس
لبخند زدن را فراموش نکنيد..
حتی اگر دليلی برای لبخند زدن نداريد باز هم لبخند بزنيد...
يادتان باشد ناخودآگاه شما فرق دروغ و راست را نمی‌فهمد...
لبخند و خنده به شما يادآوری می‌کند که
شما فراتر از مشکلات‌تان هستيد...
به خاطرتان می آورد که شما زيباييد...
و همه چيز به همان گونه که هست خوب است...

پس محض رضای خوتان و من هم که شده .. واسه
دو سه دقيقه همين طوری لبخند بزنيد...

……………………………………………………………………………………….

ما خيلی وقتها فقط بدی ها و نقص ها و ... را می بينيم... در صورتی که اگر سرمان را اندکی بالاتر بگيريم... می تونيم خيلی چيزهای زيباتر را ببينيم....
بياييد انتخاب ما ديدن زيبايی ها باشد...
خيلی ها وقتی يه مشکلی بهشون می رسه... ميدون رو خالی می کنن.... ولی هستند
عده ای که وقتی يه مشکلی پيش مياد ... اونو يه
وسيله ای برای پيشرفت می دونن...

زندگی خالی نيست :
مهربانی هست، سيب هست ، ايمان هست.
آری
تا شقايق هست ، زندگی بايد کرد .
در دل من چيزی است ، مثل يک بيشه نور ، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه.
دورها آوايی است ، که مرا می خواند
.

این جمله های قشنگو از بلاگ موفق و مفید راه موفقیت و شاد زیستن  کپی کردم.

 

………………………………………………………………………………………

              

حالا برای اینکه یه کم با هم بخندیم    

این مطلبو از بلاگ قشنگ  آمپول (درد دارد!)براتون می ذارم:

 

-         - گل كلم, كلمي است با تحصيلات دانشگاهي

-         - تحصيلات يعني توانايي گوش دادن به هر چيزي جز حرف حساب
- عشق مثل سيگار است زماني كه خاموش شود مي‌تواني مجددا" آنرا روشن كني اما ديگر برايت طعم اوليه را ندارد.
- زندگي خيلي جدي‌تر از آن است كه بخواهيد درباره‌اش جدي صحبت كنيد.
- يك مرد در سي سالگي به اين فكر مي‌افتد كه تا به حال مثل يك احمق زندگي كرده و در چهل سالگي به يقين مي‌رسد و در پنجاه سالگي پشيمان مي‌شود كه چرا زودتر به اين فكر نيفتاده كه مثل آدم زندگي كند.
- مثل يك پروانه جا خالي بده و مثل يك زنبور نيش بزن
- پرفسور شخصي است كه هنگام چرت‌زدن شنوندگان حرف مي‌زند.
- شادترين پيوند زناشويي ازدواج يك مرد كر با يك زن كور است.
- خدا شفا مي‌دهد پزشك پولش را مي‌گيرد.
- پول حس ششمي است كه تمام احساسات پنج‌گانه شما را تحت تاثير قرار مي‌دهد.
- به دنيا آمدن چنان مصيبت بزرگي است كه بشر براي فراموش كردن آن موجبات به دنيا آمدن فرد ديگري را فراهم مي‌كند.
- براي اينكه همسرتان كاري را حتما" انجام دهد بهترين راه اين است كه به او بگوييد كه براي انجام آن كار خيلي پير شده‌اي.
- زن سرزميني است بيگانه كه مرد هيچگاه جاده‌هاي اصلي‌اش را ياد نمي‌گيرد.
- زندگي مثل يك فاضلاب است چيزي كه از آن بدست مي‌آوريد دقيقا" همان چيزي است كه در آن ريخته‌ايد.
- زندگي كاري است كه وقتي خواب نيستيد مجبوريد انجامش بدهيد.
- تجربه, بدترين معلم است چون هميشه قبل از درس دادن امتحان مي‌گيرد.
- تلويزيون ثابت كرده كه مردم حاضرند به هر چيزي نگاه كنند الا به يكديگر.
- ثروت, ثروت مي‌آورد و فقر بچه.
- عشق مثل سرخك است, هر چه ديرتر به آن مبتلا شوي عوارضش سختر خواهد بود.
- تقدير مواظب است كه حوصله انسان هيچ موقع سر نرود.
-
شما تنها يكبار زندگي مي‌كنيد اما اگر درست زندگي كنيد همان يكبار كافي است.

………………………………………………………………………………………….

جمله های گلچین شده و قشنگ زیرهم

 از بلاگ سرزمین مهربانیه!واقعآچه اسم قشنگی داره این بلاگ!

 

قانو ن خوش بينی نابجا

-خوش بينی بيش از حد مانند شمشير دودم است که می تواند هم به شکست و هم به موفقيت منجر شود.

-در تجارت هر کاری دو برابر آنچه فکر می کنيد هزينه دارد و سه برابر مدت زمانی که پيش بينی می کنيد به طول می انجامد.

برايان تريسی                                                                                         

 

قانون پذيرش واقعيت

-مردم تغيير نمی کنند. آنها را همانطور که هستند بپذيريد.سعی نکنيد ديگران را عوض کنيد يا انتظار داشته باشيد تغيير کنند.شما نتيجه نگرش خودتان را می بينيد.

-کليد داشتن روابط خوب با ديگران پذيرش آنها به همان صورتی است که هستند.                                                         

                                                                          برایان تریسی

 

-انظباط فردی يعنی توانايی مجبور کردن خود به انجام کاری که بايد در زمان معينی انجام شود خواه مايل به انجام آن باشيم خواه نباشيم.

                                               آلبرت هوبارد (نويسنده و خطيب)

مثبت انديشی

-هميشه با حالتی خوشبينانه و در انتظار وقايع مثبت زندگی کنيد و بدانيد هر اتفاقی  در زندگی شما به نحوی به سود شماست.

-فراموش نکنيد که در انتظار معجزه باشيد زيرا که خود نيز يکی از معجزات هستيد.

                                                                             آنتونی رابينز

………………………………………………………………………………………

تو بلاگ  عشق من گیتار هم می تونید کلی موسیقیو ترانه قشنگ پیدا کنین!قالبشم قشنگه!اصلآهر چی مربوط به گیتار می شه دلنشینه!نظر شما چیه؟

…………………………………………………………………………………………..

 

اموخته ام که :
ـ
 بهترين کلاس درس دنيا محضر بزرگتر هاست .
ـ وقتی که سعی ميکنی عملی کسی را  تلافی کنی و حسابت را با او صاف کنی تنها به او اجازه اده ای که تورا بيشتر برنجاند.
ـ هر چه زمان کمتری داشته باشيم کارهای بزرکتری انجام ميدهيم .
ـ گاهی اوقات همه‌ی ان چيزی که انسان نياز دارد دستی برای گرفتان و و قلبی برای درک کردن است .
ـ بايد شکر گزار باشيم که خداوند هر انچه را که از او طلب ميکنيم به ما نميدهد.
ـ زير ظاهر سر سخت هر انسانی فردی نهفته است که خواهان تمجيد و دوست داشتن است .
ـ وقتی که در بندر غم لنگر مياندازيم شادی در جايی شناور است .
ـ پند دادن فقط در دو برهه از زمان جايز است اول زمانی که از تو خواسته ميشود و بعد هنگامی که خطری زندگی کسی را تهديد ميکند.
ـ زندگی سخت است اما من سخت ترم .
ـ زمانی که به هيچ عنوان قادر به کمک به دوستم نيستم ميتوانم برايش دعا کنم .

 

برگرفته از بلاگ یک دانشجوی ایرانی

…………………………………………………………………………………………

 مطالب قشنگ زیر و از بلاگ ماه خانم گرفتم!ماه خانوم امیدوارم همیشه پر این قصه های قشنگ باشیو شادو سلامت!خیلی داستانات قشنگ بودن!

 

لباس زيبايی وزشتی

-روزي زيبايي و زشتي در ساحل دريايي به هم رسيدند و تصميم گرفتند تا خود را در دريا بشويند . لباس از تن درآورده و به شنا پرداختند پس از اندكي زشتي به ساحل بر گشت و لباس زيبايي را به تن كرد و راهش را گرفت و رفت.زيبايي اندكي بعد از دريا بيرون آمد اثري از لباس خود نديد و چون از برهنه بودن خجالت مي كشيد به ناچار لباس زشتي را به تن كرد و به راه افتاد .از آن روز به بعد مردان و زنان بسياري آن دو را با هم اشتباه گرفتند اما كساني نيز بودند كه صورت زيبايي را ديدند و با وجود لباسي كه به تن داشت او را شناختند و بعضي نيز صورت زشتي را شناختند و با زيبايي اشتباه نگرفتند ...

-مرد بر لبه پرتگاهي راه ميرفت. پايش لغزيد و داشت سقوط ميكرد

 ناگهان با دستانش شاخه كوچك گياهي را گرفت اما خيلي زود

 فهميد كه آن شاخه آنقدر كوچك است. كه نميتواند او را نگهدارد. پس سرش را بالا گرفت و فرياد زد: كسي آن بالا نيست؟

 كسي گفت: "من هستم"

 مرد گفت: تو كي هستي؟

 او گفت: من خدا هستم

 مرد گفت: خدايا نجاتم بده من دارم سقوط ميكنم

 خدا گفت: آيا به من اعتماد داري؟

مرد گفت : بله

 خداوند گفت: پس آن شاخه درخت را رها كن

 مرد كمي سكوت كرد و فرياد زد:

كس ديگري آنجا نيست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به هنگام گفتگو ، بیشتر شنونده هستید یا گوینده؟--

…………………………………………………………………………………………

 

بذارین یه کم از فرانه بگم  .دانشجوی مهندسی الکترونیک دانشگاه مازندران که یه روز تو راه دانشگاه راننده تاکسی میاد سبقت می گیره و...فرانه پر میزنه و می ره پیش خدا...

کسی چه می دونه شاید داشت فکر می کرد چطور امتحان فرداشو بخونه یا امروز این کارو میکنه و فردا...

آخه دختری که همش بیست یا بیستو یه سالشه ...

میگن تو مدرسه ما بوده حتمآدیده بودمش ولی الان یادم نیست!

نمی دونم فقط می دونم یه کم باید بیشتر به خودمون بیایم...یه کم بیشتر فکر کنیم...نذاریم حق کسی پایمال شه نذاریم دیر شه و به یکی که باید یه چیزایی بگیمو نگیم!نذاریم امروز فردا شه و یهو ببینیم  این قافله عمر عجب می گذرد....

چقدر روضه خوندم!آخه تو دلم مونده بود ...شاید داشتم با خودم حرف می زدم ...شایدم...

ما فقط یه بار فرصت بودن داریم پس بهتره بدونیم کجا داریم میریم...

………………………………………………………………………………………

راستی شبای قدر چه دعایی کردین؟چی از خدا خواستین؟       

 

با  شمام !بله شما(مثل این مجریا) !ایندفعه منتظر نوشته های قشنگ شمام.از خاطره یا حرفای قشنگتون بگین !بگین !بگین!من منتظر حرفای قشنگتون می مونم!می خوام ایندفعه کم حرف بزنمو حرفا و خاطره های جالبو قشنگ شمارو تو همین صفحه بذارم(کپی پیستشون می کنم)!شاااااد باشین!(به این زودیام نمی خوام آپدیت کنم)

(راستی ممنون از کامنتای قشنگتون. جواب کامنتای قبلیو بعدآیه جا می دم.)

 

آدمها فقط و فقط اونین که می خوان باشن!نه اونی که میگن که هستن!

پس بیاین همه شاد باشیم وشاد

   و به طراوت بهارلبخند زندگی

 وتا اونجا که می تونیم

لبخندو از هیچکس دریغ نکنیم

 

با بهترین آرزوها                                  

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٢

 

دااااااااااااااااااااااااد

دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد

فریاااااااااااااد

دارم می ترکم !دیشب فیلم چشمان آبی زهرا رو برای اولین بار دیدم.می دونم تکراریه ولی ندیده بودم...

راجع به فیلمش هیچی نمی گم چون اصلآاز این نوع فیلما خوشم نمیاد .ولی موضوعه فیلمش خیلی جالبو اعصاب خورد کنو واقعی بود...

چطور یه آدم ببخشید(حیف اسم آدم!) یه موجود زنده می تونه انقدر پست باشه که بگرده سالمترینو قشنگترین چشمو(به نظر خودش چون من چشمای مشکیو دوست دارم!) اونم چشمای قشنگ یه دختر کوچولو رو برای پسرش که چشماش فقط ضعیفه بگیره بعدم چشمی جایگزینش نکنه و دخترو کور تحویل بده!

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!

می دونم میدونم که این تازه در مقابل خیلی چیزا هیچی نیست. خیلی بدتر از ایناش هست!ولی آخه چرا؟

آخه کفتارم با زنده ها کاری نداره!یوز پلنگو..هم زنده رو قبل کشتن تیکه پاره نمی کنن!تازه اسم اونا حیوونه

 و اسم آدمو یدک نمی کشن!حیف معجزه بودن که برای شما اتفاق افتاد!یعنی دنیا انقدر ارزش داره؟خیلی بیشتر از اینا ارزش داره؟ارزششو نداره؟حالا از همه بدترش اینه که این کارارو یکی که از خودتون نیست .

هموطنتون نیست...بکنه!بعدم به هیچ جا نتونی گله کنیو یقه هیچ کسو نتونی بگیری!!!

وای دارم می ترکم!

آخه چطور دلشون میاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد!؟!!!!

 

                         <<<<<<<<<<<<

نظرتون راجع به آدمای لوس چیه؟

آدمای لجباز چطور؟از خود راضی چی؟یه جورایی سیاست منفی(حیله گر)چطور؟

باهاشون چه برخوردی می کنین؟

 

                                               &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&              

چقدر حرفای ...زدم !حالا می خوام یه کم از اون هفتم بگم:

جاتون خالی پیش دوستام دانشگاه مازندران بودم!دانشگاشون خیلی قشنگه! تازه از طبقه های بالاییش دریام معلومه!

این تیکشو بگم یا نه؟!؟می گم!

اولو آخرشو که بذاریم کنار ...دوتا از دوستای گلم سر یه ساختمون

 وایسادن من از بالا نرده ها پریدم از رو سقف رد شدم رفتم اون ساختمون

 دریارو سیرسیر دیدم!واقعآخوش گذشت جای همتون خالی!

شب قدرم تو مسجد دانشگاه خیلی خوش گذشت!اول که دو تا

 ازبچه ها رفتن تو یه قسمت گیر کردن بعد داشتن درو

 محکم میکوبدن! یکی نجاتشون بده!بعدم من پیش خودم گفتم این وقت شب دارن ساختمون سازی میکنن؟؟چرا می کوبن ؟که دیدم

 بله....و درو که انگار یه طرفه وا میشد باز کردم!

بعدم کلی خندیدیم....

تا قآن به سرم نوبتی رو پای هم می خوابیدیم...بعدم حیدر حیدرو....

 واقعآعالی بود سحریو هم گرفتیم رفتیم خونشون خوردیم!جاتون خالی

 خیلی خوش گذشت!

                                         ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

راستی اینم جواب کامنتای قشنگتون:

 

ساقی_سلام بهار عزيزم.......وبلاگ زيبايی داری! سبز و بهاری باشی

....سلام به روی ماهت ساقی جون بلاگ واقعآزیبایی داری!(عشق پاک ما)امیدوارم شمام همیشه سبزو بهاری باشی!

 

Mr_سر تيتر مطبل جديد مثل قبلی بود .....منم فکر کردم اپديت نکردی ...........بهمين خاطر دير شد(که البته شما حقته)(بازم دير ميکردم اصلا ايراد نداشت).....................وای که مطلبت چقدر طولانی بود ................اونقدر که وقتی به اخرش رسيدم يادم رفت اولش چی نوشته بودی .................طاعات و عبادات شما هم قبول .............التماس دعا ..............موفل باشيد................راستی از ادم های جدی خوشم مياد ولی از خرخون ها نه....... سال به سال دريغ از پارسال.....................

سلام والا چی بگم؟شما چقدر عجیبین!هم لطف می کنین همش کامنت می ذارین هم همیشه عصبانیو...با یه لبخند همه چی درست میشه!

 

ماه خانوم_سلام......خيلی وبلاگتون قشنگه.....دل آدم باز می شه.....منتظر جوابتون هستم.....موفق باشيد.....يا علی

بلاگ خیلی قشنگی دارین با جمله های قشنگتری که توش گذاشتین !موفق باشینو شاد!

 

Ehsanz_مرسی بهار خانوم...مرسی که به من سر ميزنين...راستش در مورد اينکه حرفهام سربسته است...بايد بگم که من هميشه نوشته هام سر بسته است و قادر به باز کردن و يا بهتر بگم توانايی نوشتن متنهای طولانی رو ندارم و فقط توی چند تا کلمه دوست دارم مطلبم رو ادا کنم.....بازم ممنون که به من سر ميزنی....خوشحال ميشم که بازم بهم سر بزنی....من هنوز وقت نکردم همه وبلاگتو بخونم ولی ميخونم...راستی بهار خانوم اين موزيک اسپانيايی رو خيلی دوست دارم....فعلا بای

سلام ممنون که انقدر لطف دارین !اتفاقآمنم این موسیقیو خیلی دوست دارم برا همینم الان اینجاست!لبخندهاتون بهاری!

 

گیس گلابتون_سلام. مرسی از لينک. به خدا بلد نيستم لينک بدم عزيز! يادم بده بی زحمت. مرسی

سلام خانومی!اولآخواهش می کنم!ثانیآببین کاری نداره!اول برو تو ویرایش قالب بلاگت بعد تو اون کادر وسطیه دنبال جایی که می خوای لینکو بذاری بگردو این دستورو بنویس:

بهار لبخند زندگی

 

بهاره_سلام بهار حونم .. حرفای خشنگ خشنگت رو خونديدم .. يادش به خير بچگيا .. منم چند وقت يه بار يه سری به اين خاطره ها ميزنم .. کاش بازم ميذاشتن يه سری به نيمکتهای مدرسه بزنيم .. اونوقت هممون شاگرد اول بوديم :(( .. به هر حال هر جا که هستی شاد باشی و سر سبز .

سلام بهاره جونم!خوبی؟ما دیگه کم کم داریم دوستای قدیمی میشیما!امیدوارم همیشه خوشو خرم باشی!

 

قلقلی_به به! سلام بهار خانم :) کجايی بابا؟ :) خيلی ممنون از تبريکت :) نماز روزه های شما هم قبول :) می گم حالا اگه خدا هواتو نداشت بازم اينقدر ماچش می کردی؟ :)) راستی سايتی پبدا کردی که بگه چه چيزای جديدی اختراع شدن؟ اگه پيدا کردی حتما بهم بگو. نظره شما راجع به آدمای درس نخون مثله من چيه؟ :))) من که خيلی غرور دارم :)) ماشالا شما هم که زدي رو دسته من با اين همه نوشتن :) ايشالا که باز دوستاتونو ببينيد. شاد باشی.فعلن :)

سلام قلقلی خان!اون سرچ مال سایت خاصی نبود !هر مطلب مال یه سایت بود!شمام دنبالش بگردی حتمآپیدا می کنی!راستی منم درس نخونم!منتها با خیال درسخون شدن!!غرورم دارم ولی از خود راضی نیستم! بازم ممنون!

 

مهدی_سلام....در آسمان خيال ، سوار بر موج وحشي باد ،پيغام خود را، به قاصد سبك بار ، مي سپارم تا در كوي دوست ، نويدبخش شادي و نشاط باشد . سلام وصد سلام.........................يك قطره آب ، يك ستاره كوچيك توي يك شب مهتابي ، شايدم يه ماهي كوچولو اون ته ته اقيانوس شده بودي ، حالا خودت وقت نداشتي جدا ، من حتي توي history هم نتونستم پيدات كنم . خوشحالم كه برگشتيد . ........................واما يه روز يه پيغام توي وبلاگم ديدم . كه يك كمي عجيب بود . وقتي راز اونو از نويسنده اش پرسيدم ، گفت كه اشتباهي پيغام گذاشته است. خوب حالا اينجا كه اينطوري نشده بهار خانم؟.......!!!!!!!!!! نماز و روزه شما هم قبول باشه . هميشه هميشه بهاري باشي .

سلام!چه حس قشنگی دارین شما!من که اشتباهی پیغام نذاشتم !راستی شمام بهاری باشی وشاد و موفقو پیروز!

 

احسان_سلام من به سلامتي و بعد از سختي هاي فراوان بالاخره آپديت كردم !!!!!

سلام!خب به سلامتی!موفق باشینو شاد!

 

مهسا(همیشه بهار)_ سلام خانومی .... ببخشيد که دير به دير به تو نازنين سر ميزنم يکمی سرم شلوغ پلوغه سعی ميکنم از اين به بعد بيشتر بهت سر بزنم ... شاد باشی مهربون

سلام خانوم خانوما!خوبی؟خوشی؟خوشحالم که باز بهم سر میزنی!امیدوارم همیشه سرت شلوغ باشه انقدر که نرسی بهشون جواب بدی!شادوخندونو سلامت باشی دختر مهربون!

 

با بهترين آرزوهابرای همه شما

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آبان ،۱۳۸٢

 

سلام!خوبین؟خوشین؟سلامتین؟

فکر کنم یه صد سالی بشه نیومدم برا آپدیت!کلی موضوع بود ولی...

خب حالا جبران می کنم:

اول از همه

نماز روزه هاتون قبول!

خدا جونم قربونت برم!فدات بشم!دوست دارم یه عالمه!هر چی بگم بازم کمه!یه ماچ گندم برات می فرستم که انقدر گل و ماهی!یعنی که گل و ماه انقدر مثل تو اند!خدا جونم خدا جونم الهی دورت بگردم ...شونصد تریلیارد بار می گم دوست دارم  ولی خیلی بیشتر از اینا دوست دارم.آخه من چی بگم ؟خودت می دونی همه چیو...

حالا اگه گفتین قضیه چیه؟

فقط اینو بگم که من یه دعا کردم بعد خدا جونم خیلی هوامو داشت ...

                   *****                          *****

 

چند وقت پیشا دلم برا عشق اختراع و .. تنگ شده بود رفتم اختراعو سرچ کردم کلی مطلب قشنگ پیدا کردم!

****            ****

داشتیم وسایل قدیمیو برا ریختن دور جمع می کردیم!لابه لاشون کارتای هزار آفرینو صدآفرینمو پیدا کردم!کلی ذوق کردم!نمی دونین چه حسی داره وقتی دفترای بچه گیاتونو ورق بزنین!!!به     یاد  ::نجمه.عالیا.نصیبه.زکیه.مریم .سمیه.شیرین.کلارا.فاما.

مبینا.شقایق .شیما.آذین .دینا.نیلوفر.مهراز.نگین.نسیم.شبنم.رها.

زهرا.نیکو.سحر.رجا.لاله.محبوبه.مهدیه.آزاده.آنالی.ساناز.الهه.

نسرین.فرزانه.سارا.ایران.عادله.حدیثه.عطیه.........

 

بچه ها دلم براتون یه ذرست!اگه بدونین!کاش بازم دور هم جمع شیمو شهرو بذاریم رو سرمون!!!یعنی شما بذارین روسرتون منم کنارتون باشم ....

 

باورتون میشه به این زودی بزرگ شدیم؟باورم نمیشه!چه زود بزرگ شدیمو نشدیم!مهدیه ومریمو مونا و نیلوفر که جزو آدم بزرگا شدن بقیم بزرگ شدن!وقتی باهاشون روبرو میشی اولش باورت نمیشه اینا همون شیطونان چون خیلی سنگین رنگین شدن!ولی وقتی دو کلمه حرف بزنین دوباره همونن که بودن!!!

قراره باز دور هم جمع شیم !اگه بشه چی میییشه؟!آخه مگه میشه هفت سال یا بیشتر شب و روز با یه عده باشی بعد یهو با یه کنکور  .....البته می دونم و مطمئنم که هممون به یاد همیمو کمتر میرسیم به هم سر بزنیم!شاید بعد مسافت این امکانو ازمون گرفته!خلاصه دلم خیلی تنگه برا همه دوستای گلم!امیدوارم هر جا که هستن شاد باشنو خوشو خرمو شیطونو سلامت!برای همیشه!تا ابد دوستون دارم!هواااارتا!تو  قلبم جادارین بچه ها!از دور می بوسمتون!

 

   *     *****         ***************         *****  *

نظرتون راجع به آدمای جدی و درسخون که یه غرور خاصی دارن ولی اصلآمغرور نیستن و اتفاقآخیلیم متواضع اند چیه؟من که خیلی ازشون خوشم میاد!یه ابهت و شخصیت خاصی دارن!نظر شما چیه؟!

               ********                             ********

راستی:

 چه حسی بهتون دست میده وقتی یهو یه کارت بیاد تو دستتون با شماره و آی دیو...که وقتی به اسمش نگاه می کنین می بینین هم آمادگی ایتونه!همون که با هم یه لنگه پا وایساده بودین دم درکلاسو هی  یواشکی می خندیدین!جرمتونم فقط زیاد حرف زدن با همدیگه وسط کلاس بوده؟!

 

*************                                    *************

:: قالب بلاگمو شونصد ساله ساختم.ولی فعلآنمیرسم آپلودش کنمو بذارم اینجا!

    دیدم اینجا یه چیزی کم داره اونم چند تا ترانه و....

ترانه هارو می ذارم  اینجا .فقط چون رو صفخه موسیقی متن گذاشتم موقع گوش دادن یا کامنتو باز کنین یا صفحمو می نی مایز کنین!(ولی اون اولیه بهتره!)

                                        ابی( تندیس  . شب نیلوفری )

 

اینم یه ترانه آموزنده:

 

لای لای لای    لای لای لای   لای لای لای لای

لالالای لای لای لای لای لای لای لای لای لای..............

مخور غم گذشته                                  گذشته ها گذشته    

هرگز به غصه خوردن                             گذشته بر نگشته

به فکر آینده باش                                 دلشادو سر زنده باش

به انتظارطلعت                                     خورشید تابنده باش

  عمر کمه صفا کن                                 رنجو غمو رها کن

اگه نباشه دریا                                      به قطره اکتفا کن...   "زندگی شاد است غمگینش مکن!"

عمر گران می گذرد                             خواهی نخواهی

   سعی بر آن کن نرود                            رو به تباهی

   مطلب دل را طلب از                             سوی خدا کن

    زانکه بود                       رحمت او                لایتناهی

   عمر کمه صفا کن                                 گذشته رو رها کن

  اگه نباشه دریا                                      به قطره اکتفا کن...

 

                                              لبخند هاتون بهاری!

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٥:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٢

 

 

 

سلام به روی ماه همگی!

 

من امروزاز خودم اجازه گرفتم اینارو بنویسم!بقیرم(بقیه را هم)در اولین فرصت می نویسم!نظرتون راجع به این طرز جواب دادن چیه؟هم بلاگتون زودتر آپدیت میشه!هم نظرتونو می گین!لازمم نیست دو ساعت وایسین صفحه ها بازشن!شمام اگه خوشتون اومد حتمآ این کارو بکنین!بی مقدمه میرم سر...

 

 

با هم برای همیشه:

 

سلام !خوبین؟خوشو سلامتین؟!فکر میکنم بلاگ شما دو نفری نوشته میشه!موسیقی متنشو دوست دارم و مهربونیی ای که توش حس می کنم ولی از هر چی بگذریم آدرسش یه چیز دیگست(Together 4 ever!)!امیدوارم هر چی که بهتره برای همه اتفاق بیافته.با آرزوی موفقیت شما...

 

 

بهار شادی:

 

سلام سلام خوبین؟خوشین؟سلامتین؟بهار دخترونه هات قشنگ بودن .هر چی می تونی راجع به خانوما بنویس!آخه مطلب از این قشنگترم مگه داریم؟؟؟بابای تا بعد

 

لیبرتا:

سلام سلام!خوبین؟ خوشین؟سلامتین؟راستی من هنوز اسم شمارم نمی دونم!اول می خواستم بگم در مورد مطلب ایندفتون  میشه بیشتر توضیح بدین؟بعدم من خیلی خوشحال میشم که به بلاگم سر بزنن !منتها شاید فرصت نکنم جواب بدم آخه یه کم تنبلم!البته تا اونجایی که بتونم اینکارو می کنم!می تونید از دیر به دیر اپدیت کردنم اینو ....امیدوارم همه خوشو شادو سلامت باشند و ایام به کام

 

بهاره یا بهانه:

 

سلام !بهانه های تنهایی و عشقت باعث نوشتن شعرها و جمله های قشنگتونه !روحیه لطیفی داری بهار جون!مثل گلای بهاری باش ولی هزار سال بمون و جمله های قشنگتو برامون بگو!!تا بعد.خوش باشی!

 

بهار شعر من:

سلام!یادمه یه بار رو تخته کلاس نوشته بود:

عشق  سو تفاهمیست میان دواحمق !!!نظر شما چیه؟؟به نظر شما عشق چیه؟عشق حقیقی فقط خداست؟منتظر جواب همه در این باره هستم!خوش باشینو سلامت و عاشق!(به قول داداشم:قاشق)

 

همیشه بهار:

سلام خانومی!نمی دونم ب اینجا سر می زنی یا نه!بلاگت همیشه پره از مهمونیو دور هم جمع شدنو ...مثل کامنت همیشه پرت!شاد باشیو خوشو خوشو خوش!دیگه چی بگم؟؟همین!

 

بهارانه:

سلام!بلاگتون مثل همیشه سنگینیو وقار خاصی داره!خیلی دوست دارم بیشتر با شما آشنا شم!سنتونو نمی دونم ولی می دونم نوشته هاتون مال یه بچه نیست!قشنگ مینویسین!راست!جهنم این دنیا نیست!فقط شاید گاهی جهنم بشه!ولی جهنمی که انقدر توش مهربونیو صفا هست.اینهمه چیزای قشنگو دوست داشتنی!خوش باشینو ...

 

رودخانه مهتاب:

من كجا، خاك فراموشي كجا؟(از جمله های بلاگ خودتون)اول از همه:آهنگ بلگتونو یکی خیلی دوست داره!اگه گفتین کی؟؟اسم بلاگتونم رمانتیکه!من نمی دونم چرا هی بلاگارو توصیف میکنم!می خواستم بگم بلگتونو می خونم مثل بقیه بلاگا!

 

Vitamin love:

یادمه اولین بلاگی بود که واقعآبه دلم نشست!قلم توانایی دارن!و واقعآویتامینه عشق می دن!کاش زندگیا پر این جمله های قشنگ باشه!امیدوارم همیشه عشق تو وجودتون جاری باشه!

 

قلقلک:

سلام !اول از همه :برای اینکه اعصاب دردت خوب شه!به بوشفگ فکر کن!راستی منم یادم رفت موفقیت پر افتخار خانوم شیرین عبادیو تبریک بگم!لینک بلاگام خیلی جالب شده!مثل همیشه شاد باشی!

 

زلزله محبوب:

من چیزی نگم سنگینترم!خودمونیم ...بقیشو خود بلاگر داندو بس! شاد و سلامت باشینو ورزشکار !

 

گیس گلابتون:

سلام شهرزاد خانوم قصه گو برای ما قصه بگو!اسم بلاگت خیلی نازه!برام جالبه که این اسمارو انتخاب کردی!بلاگتم خوندم!از این به بعدم می خونم!در اولین فرصتم میلینکم!شاد باشی!

 

آبشار:

من اناري را ،مي كنم دانه ، به دل مي گويم :خوب بود اين مردم ، دانه هاي دلشان پيدا بود...شخصیت جالبی دارین!از این به بعد سعی میکنم حتمآبلاگتونو بخونم!راستی طعم غرور زیر دندون شما چه مزه ایه؟؟

  

با یه عالمه جمله های قشنگ که می خوام تقدیمش کنم به شما

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ مهر ،۱۳۸٢

 

 

یک چشم من اندر غم دلدار گریست

چشم دگرم حسود بودو نگریست

چون روز وصال آمد او را بستند

گفتند نگریستی نباید نگریست!

 

تا من بدیدم روی تو ای ماه شمع روشن

هر جا نشینم خرمم هر جا روم در گلشنم..

من نو بهارم آمدم تا خارها را برکنم

...

زندگی گرمی دلهای به هم پیوستست!

 

عیدتون مبارک!!شاااد باشینو پیروزو سربلندو به رنگینیه پاییز هزار رنگ!

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٢

 

سلام به همگی!

خوبین؟خوشین؟سلامتین؟

من که داشتم پرپر می زدم برا نوشتن!آخه اگه بدونین!من دیدم اینطوریا درس بخون نمیشم خودمو وادار کردم !تنها کاریم که می تونستم بکنم این بود که به خودم بگم :"تا از درس خوندن یه روزت راضی نبودی اینترنت بی اینترنت!تفریح بی تفریح!" باور کنید خیلی جواب داد.شمام اگه مثل من درس نمی خونید و به اینترنتم وابسته این حتمآاینکارو بکنین.جواب میده!فقط کسی دیگه به بلاگتون جواب نمی ده!

راستی!یه چیز جالب:

 

تا حالا شده بدون اینکه جایی برای ثبت نام چیزی برین اسمتون باشه اونم با آدرس و شماره تلفن؟!!

من چند بار دانشگاه دوستام سر زدم .بعد از یه سال از طرف دانشگاهشون خونمون زنگ زدن که کلاس خبرنگاریتون فلان تاریخ تشریف بیارین!!!اول فکر کردم شوخیه ولی مسئول اصلیش بود!!!از دوستام پرسیدم اونام خبر نداشتن ولی بعد که پرسیدن گفتن درسته!!!!من که موندم!شما نظرتون چیه؟یعنی کی رفته برام ثبت نام کرده؟!!!

 

تا بعد:

خوش باشیدو شادو پیروز و ایام به کام

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٢

 

سلام به روی ماهتون!

 

دوتا مطلب برا تعريف کردن...

چند روز پیش رفته بودیم برا خرید . بعد یه لباس بودکه من می گفتم مال همسن و سالای منه مامانم می گفتن مال بچه کوچولوهاست !این بود که خانم فروشنده رو صدا زدم تا بپرسم ولی سرش شلوغ بود ویه خانمی که مال غرفه بغلی بود اومد تا جوابمو بده.پرسیدم ببخشید این مال چه سنیه؟گفت 2 !منم زدم زیر خنده که دست رو عجب لباسی گذاشتم!هی به مامان نگاه می کردمو می خندیدم که خانم فروشنده گفت بفرمایید :منم سوالمو پرسیدمو گفت :نه این برای سن شمام هست!بعد گفتم آخه اون خانوم گفتن مال دو ساله هاست!بعد یهو دیدم خانومه ناراحت شد و مامانم با اخم گفتن:مگه متوجه نشدی ناشنواست!خانوم فروشندم گفت قیمتش دو تومنه!

نمی دونید یهو چه جوری خندم به خجالت تبدیل شد!آخه من انقدر هواسم به لباس بود که متوجه مشکل اون خانوم نشده بودمو تازه کلیم خندیده بودم که شاید فکر کرد به اون خندیدم!با کلی خجالت سرمو انداختم پایینو رفتیم یه سمت دیگه!...(ای بهار بی دقت)

 

                                            *   *     *       *    *   *

وای که چقدر دوستا خوبن!مخصوصآوقتی دور هم جمع شینو از زمین و اسمون حرف بزنین!و هی بخندین و نقشه بکشین!واااای که من چقدر دوستامو دوست دارمو می خوام همیشه کنا دوستام باشم!یاد درس و دانشگاه که می افتم یه چیز خوشحالم می کنه اونم اینه که باز جمعمون جمع میشه!بازم شیطونی بازم ....

یاد یه خاطره از پارسال افتادم:

یه چرخ وفلکی (از این کو چولوهاش که با دست می چر خونن)داشت از کنار دانشگاه رد می شد!!من و دوستامم که دم در بودیم دویدیمو دست به دامن اقاهه که ما رو سوار کن !و اونم با کلی تعجب و خنده که نه!شما دیگه بزرگ شدین!(آخه ما اگه نخوایم بزرگ شیم کیو باید ببینیم؟)

القصه از اون نه گفتنو از ما اصرار!خلاصه تا چند تا کوچه اونطرفتر دنبالش می دویدیمو زار می زدیم:آقا تروخدا!فقط یه دور!می خوایم ببینیم از اون بالا دانشگاه چه شکلیه!آقا!آقا تروخدا....که بیچاره دیگه دلش طاقت نیاوردو گفت:باشه ولی فقط یه کم!مام از ذوقمون پریدیم که سوار شیم !انگار دنیارو بهمون داده بودن!دور اولو که چرخوند یه از شادی داد کشیدیم!آخ جووووووون!تند تر...مثل بچه ها!قیافه آقاهه دیدنی بود یه چیزی بین شادی و خنده و تعجب زیاد!بعدم همش می گفت شما جای دخترای من هستین!مراقب خودتون باشین!خیلی مهربون بود !بالاخره دور مام تموم شدو پیاده شدیمو حسابو که کردیم تو دلم کلی دعا کردم که خدایا ایشالا روزیش بیشترو بیشتر شه!

حالا ما که تو پوست خودمون نمی گنجیدیمو داشتیم می دوییدیم طرف دانشگاه!یهو دیدیم جلو در همکلاسیا وایسادن و با تعجب به ما نگاه می کنن!مام انگار نه انگار سرمونو انداختیم پایین رفتیم سر کلاس!!!(از اين شکلک سوتها)

وای که چقدر خوش گذشت!

نکته:اگه دیدین چند نفر رفتن از دانشگاه بیرونو شنگولو خاکی برگشتن با دستای روغنی بدونین یه چرخ و فلکی از کنار دانشگاتون رد شده!

 

شادو خوشو سلامت باشينو ايام به کام

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٢

 

 

          سلامی گرم به همه شما!

 

                                  مسافرت

 

جاتون خالی رفته بودیم متل قو  جاده 2000 ونمک آبرود!خیلی خوش گذشت هواش واقعآعالیه!یه بارون سیل اسام نصیبمون شد!وای که چقدر دریا قشنگه من دیوونه دریام!خیلی قشنگه!تو جاده 2000 هم دو تا خونه کیکیه نازدیدیم!ادماشم پوست مخملی بودن .یه کوچولو دیدم با پوست مخملیه سبزه و سرخ با موهای رنگی رنگیه ناز .کمپلوهم بود یه کمی!یه جام که رفته بودیم کته کباب بخوریم یه کوچولو با باباش اومده بود!انقدددددددددددددددددر ناز داشت که من همینطوری خیره شده بودم بهشو می خندیدم اونم همین!بعدم وقتی می خواست از کنار میز ما رد شه وایساد داشت تو چشام نگاه می کرد جمم نمی خورد بعد باباش خندیدو اروم به جلو هولش دادو بردش!می خواستم لپاشو مححححکم بکشم ولی نمی شد .یه جام رفتیم کنار دریا بعد انقدر بارونش تند بود و سنگین که همه تو ماشین نشسته بودن و دریارو از اونجا می دیدن .یه سری هم زیر صندوق عقب ماشین قایم شده بودن (با حوله روی سرشون)خیلی خنده دار بود...

نکات کنکوری:

متل قو :همون سلمانشهر:شهری ساحلی واقع در غرب استان مازندران :با ساحلی شنی :یه طرف جادش جنگلیه یه طرف دریا...

300و2000:جاده هایی مرتفع:غرب استان مازندران:ابتداش شبیه جاده نظامی (شاهی)قائمشهر انتهاش شبیه جواهرده(البته بدون آبشار)و میان راهش شبیه جاده هراز :آب و هوای عالی:همه جا تو راهش پارچه زدن آش می دیم!:کنار رودخانه هزار:پرورش ماهی قزل آلا شبیه جاده هراز:طبیعت کوهستانی و پر درخت:ابتداش از شهرساحلی تنکابن و انتهاش تا رشته کوههای البرزادامه داره...

                     خلاصه حتمآبرید. خوش می گذره.

 

                 ******************************

                                  انتخاب واحد

 

وااااااای !چی بگم؟قیامت؟نه!محشر کبری؟!...

اگر می خواهید با مشکلات زندگی اشنا شوید

اگر می خواهید یاد بگیرید چگونه گلیم خود را از آب بیرون بکشید

اگر می خواهید قهرمان پیاده روی سریع شوید

اگر می خواهید مانند ذغال زیر آفتاب جزغاله شوید

اگر می خواهید زیر فشار و امواج دانشجویان برای تهیه فیش بانکی له شوید

اگر می خواهید ماهیت واقعی همکلاسیتان را بفهمید

اگر می خواهید 200 جا بفرستنتون و هی از این طرف به انطرف  و از این ساختمون به اون ساختمون بروید

اگر می خواهید همه دستو...تون خودکاری شه

واگر می خواهید همدانشگاهی های خود را سر فرصت ببینید

                                                                                              فقط  انتخاب واحد کنید!

 

*******************************

  بلاگر ان پیشکسوت

 

نمی دونم چه حکمتیه اکثر این بلاگرا که حرفه ای میشن و مشهور و اسم بلاگشون تو صفحه اول سرچ میاد یا می گن می خوان دیگه ننویسن!یا خیلی وقته نمینویسن!یا میگن می خواستم دیگه ننویسم ولی پشیمون شدم!...واقعآچرا؟!!!

 

*********************************

                    به خودم قول میدم درس بخونم

 

قول میدم قول قول !به قول معروف این تو بمیری دیگه از اون توبمییریا نیست!اخه من حیفم. هی درس نخونم بعد بجای شاگرد اول شدن...می خوام دوباره مثل اونموقع ها بشم درسخون!انقدر که هیشکی به گرد پام نرسه!من می تونم فقط کافیه دوباره بخوام همین!راستی اگه روشی برای منظم شدن من سراغ دارین لطفآحتمآبگین!

 

شادو سلامت و پیروز باشیدو ایام به کام

                                

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٢

 

سلام

به علت کمبود وقت فعلآ فقط می تونم بگم:

روز پدر مبارک!!(بود)

باباجون روزت مبارک!!!

 الهی ۱۰۰۰ سال کنارمون باشی!

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٢

 

سلام سلام صدتا سلام!

نمیدونین چقدر خوشحال میشم وقتی میبینم  وقت گذاشتین سوالامو جواب دادین!از همتون ممنونم!

 

           بهترین چیز...ارزوهامون...بزرگترین هدف

     -----------------------------------------------------

نوبتیم باشه نوبت منه !

فکر می کنم سوالایی که پرسیدم شاید تو ذهن خیلیامون بود ولی جوابش...

فکر میکنم این سوالا یه جورایی به هم وابستن!یعنی هدف ما اینه که به خواسته هامون: آرزوهامون:به بهترینها برسیم.ولی اینکه آرزومون یا بالاترینو بهترین خواستمون چیه و چی باید باشه چیزیه که شاید هنوز هیچکس نفهمیده باشه!ولی یه چیزو می دونم .اونم اینه که اون هدف حتمآخوبه. یعنی اگه همه جا دنبال خوبی باشی به ارزوت رسیدی!نمی دونم چطوری بگم ولی خب اگه دنبال کارای بد بری اخرش به خوبی نمیرسی. مگه اینکه یه جایی راهتو کج کنیو بخوای خوب باشی!

یه چیز دیگم هست :نمی دونم تا حالا چقدر اینو تجربه کردین ولی همیشه اون چیزی که شما فکر میکنین بهترینه بهترین نیست!پس هیچوقت نگیم:خدایا من اینو می خوام یا ...

یه جمله هست که خیلی ارومم میکنه :ارزومم همینه:

که خداجون مهربونم که خودت میدونی چقدر دوست دارم.(هوارتا؟نه!خودت می دونی که خیییییییییییییییییلی بیشتر از ایناست!)به همه اونیو بده که بهترینشونه!

 

بیتا تصمیمشو گرفته بود که اونروز حسسابی درس بخونه!!!

... داشت برنامه نویسی تمرین می کرد.

عصر کلاس داشت...مثل همیشه درسا تلمبار شده بود!

داداشش که از  پای تلفن اومد پرسید:

کی بود؟

_کرشمه.

چی کار داشت؟

_نت با تو رفتمو می خواست .منم گفتم همون شب امادش کردم...

یهو بیتا رفت تو فکر ...برا چیشو نمی دونم ولی پرسید :

رضا !اگه یه روزی کرشمه بگه عاشقته باهاش ازدواج می کنی؟

 رضا مکثی کردو گفت :اره!

بیتا هاج و واج مونده بود!دوباره پرسید:با اینکه می دونی bf  داره؟

_اره!

شاید همین سریع جواب دادنش بود که بیتارو کلافه می کرد!

فکر می کنی چند تا bf   داره؟

_یکی دوتا!

یعنی واقعآ برات مهم نیست؟!

_نه!

بیتابا تعجب پرسید:یعنی چی؟!!توکه خودت تا حالا یه gf م نداشتی!چطور حاضر میشی...اصلآ می دونی مسلمون نیست؟

_هست!

نیست !

_تو کسیو میشناسی که به درد من بخوره و مطمئن باشی پاک ؟

بیتاحرفشو خورد...

یادش افتاد چه دوستایی داشته که رو پاکیشون قسم می خورده و بعدآ فهمیده..

از یکی شنیده بود که :پسرا دل هیشکیو نمیشکونن ...! اون گفته بوداصلآ یه پسر  به من نشون بده که اینطوری نباشه!

(بیتا) باورش نمیشد این چیزا درست باشه !شاید چون انتظار این حرفو از داداشش نداشت!

رفت تو فکر ...به این فکر کرد که کرشمه ای که هر جا میره اگه پسر داشته باشه کلی عشوه میادو... خلاصه اینطوری نیست که یه نفر راضیش کنه ...بعدآ میتونه فقط به یه نفر دل ببنده؟اگه بعدها یکی دیگه بیادو بازم همین حرفو به داداشش بزنه اون دل نفر بعدیم نمیشکونه؟!اخه داداشش خیلی خوبو پاک و ساده بودو میدونست راحت می تونن گولش بزنن!

به این فکر کرد که چقدر این چیزا براش مهم بوده!چیزایی که دیگه برای خیلیا مهم نیست!میخواست یکی که همه چیو دیده و شنیده بیادو چیزاییو که می خواست بدونه بهش بگه!یکی که قابل اعتمادش باشه!

پیش خودش گفت کاش خدا جواب سوالامو میداد!

یادش اومد چقدر براش مهم بوده که پاک باشه و اینطوری زندگی کنه!ولی نمی فهمید چرا دیگه برا خیلیا مهم نیست!شاید چون  دیگه هیچکس نمیتوننست رو اسم کسی سم بخوره!

دلش گرفت !دعا کرد همیشه همه ادمها خوب باشن!

بیتا خیلی مذهبی نبود ولی به یه چیزایی اعتقاد داشت که بهش می گفت ادمای پاکو همه دوست دارن حتی بد ترینهاشون!

همینطور که توفکر بود رفت ناها ربخوره یه جمله ازیه فیلم دلشو تکون داد:پدردختر فقط در مورد دخترش  گفت:دخترم مثل اشک چشم پاک و زلال!چقدر این جمله قشنگ بود!چقدر به دلش نشست!

یاد یه جمله پدرش افتاد که یه بار گفته بود :همه می گن دخترای تو از خانومی هیچی کم ندارن!یه حس قشنگی داشت!انگار همین که مامان باباش به پاکیش افتخار می کردن  براش کافی بود!

دلش می خواست باطن ادمارو ببینه...

یه اه کشیدو راه افتاد که بره سر کلاس .راننده انقدر تند می روند که   بادی که از پنجره ماشین میوزیدچشمای بیتارو نیمه بسته نگه میداشتو همه فکراشو با خودش برد...

خودمونیم اون روز عجب درسی خونده بود!!! 

 

                            هاکوپیان

                       *----------------* 

نمیدونم تا حالا از هاکوپیان خرید کردید یا نه؟!

کافيه فقطيه بار ازشون خريد کنين!ديگه به هر مناسبتی براتون کارت پستال و فرم نظر خواهی و ... می فرستن!خيليم با سليقن!هيچوقتم روز تولدتون برای کارت پستال يادشون نميره!

بالاخره يا شما از رو ميرين دوباره خريد می کنين يا اونا...

ايندفعه تو کارتای تبليغاتيش دوتا عکس واقعآشيک بود هر چی گشتم تو سايتش پيداشون نکردم تا بذارمشون اينجا!

از يابنده خواهشمند است به جوينده مراجعه فرمايند!

 

                                      شاد و سلامت باشیدو ایام به کام
  
نویسنده : بهار ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٢

 

سلام

خوبین؟خوشین؟سلامتین؟

امیدوارم همیشه خوب و خوش و خرم باشین و گل لبخند رو لبهاتون!

قبل از همه:

 بهار جونم امیدوارم اونی که دوسش داری و نه می دونم کیه و نه میدونم کسالتشون چیه هر چه زودتر خوب شن!

من از همین جا براش دعا میکنم!اصلآ بیاین همه با هم براش دعا کنیم!

 

من کلی فکر برای گفتن دارم ولی نمی دونم چطوری باید بنویسمشون!

اخه خودمم درست نمی دونم سوالام چیان!

فقط اینو می دونم که دارم دنبال بهترین چیز می گردم!

بهترین چیز تو دنیا از نظر شما چیه؟

هم برای الان هم برای همیشه!

 

راستی چند وقت پیش تو یه بلاگ خونده بودم نوشته بود بزرگترین ارزوی بچگیاتون چی بوده؟الان چه ارزویی دارید؟حالا منم می خوام این سوالو از شما بپرسم؟

خب جواب شما چیه؟

 

ارزوی الانمو بعد از شما میگم ولی کوچولو که بودم هر چی فیلم کارتون می دیدم

خودمو جای شخصیت اول فیلم می ذاشتم!بعدمثلآ ارزوم این بود که سرندی پیتی داشته باشم! یا هاچ مادرشو پیدا کنه!یا باربا بشم! یا یه بند انگشتی برای خودم می خواستم!یا یه رامکال!یا مثلآ می خواستم فرانچی پسر خوبی بشه!

یادش بخیر یه مدت هر روز عصر با یکی از همسایه هامون می رفتیم یه تخته و یه تیکه چوب پیدا می کردیم هی به هم می سابیدیم تا اتیش روشن شه(مثل فیلما)

ولی هیچ وقت روشن نشد!یه بارم که دوستم دیگه خسته شده بود گفتم :"ببین روشن شده داره دود میکنه"!هیچ فرقی نکرده بود ولی من نمی خواستم ناامیدش کنم!

وای که چقدر بچگی قشنگه!

من عاشق گل بازیو چاله کندن بودم! بیچاره بچه های فامیل. همیشه می بردمشون گل بازی ...بعدم لباسای گلی و دادو بیداد ماماناوباقی ماجرا...

چه شرطهایی که برا باختن تو بازیا نمی ذاشتیم!

یادمه قاصدکا رو گیر می اوردم ارزومو می کردم بعدم فوتشون می کردم تو هوا!

وخیلی جالب بود: هر وقت دلم برا یکی تنگ میشدودعا می کردم بیادو بعدم قاصدکو فوت می کردم تو هوا اون می اومد!یا زنگ میزد یا...شاید چون دل بچه ها خیلی پاکو قشنگه!

 

یه سوال دیگم دارم :

فکر می کنین بزرگترین هدف زندگی چی باید باشه؟

 

بازم سوال دارم ولی ...اگه شروع کنم ...

موفق باشیدو شادو سلامت

حالا یه لبخند...اهان حالا شد! 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٢

 

مامانی روزت مبارک

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٢

 

به تماشا سوگند

و به اغاز کلام 

واژه ای در قفس است...

هر کجا هستم باشم...اسمان مال من است...

پنجره...فکر...هوا...عشق...زمين مال من است...

...

سلام

الان که دارم مينويسم دوتا قمری رو در خونن!وای چقدر نازن

الانم رفتن رو کابل تلفن

يه سوال دارم ...شايد يه کم سخت باشه ولی اگه جوابشو بدين ممنون ميشم

سوالم اينه:

چی بهتره؟!(از بقيه چيزا)

 

فرصتی از کف رفتقصه ای گشت تمام

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٢

 

 

چهل سال بيش رفت که من لاف می زنم

کز چاکران پير مغان کمترين منم

هرگز بيمن عاطفت پير می فروش

ساغر تهی نشد ز می صاف روشنم...

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٢