سلام

مطلب زيرو از

بلاگ احسان آسماني كپي كردم

(البته قبلآ هم خونده بودم.

يكي از دوستام برام زحمتشو كشيده بود )

حتمآ شنيديد

 ولي از بس قشنگه بازم بخونين!

 

روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند.

شادی ،غم، غرور،عشق ،....

روزی خبر رسيد که به زودی جزيره به زير آب خواهد رفت.

همه ی ساکنين جزيره قايق ها يشان را مرمت نموده و جزيره را ترک کردند.

اما عشق مايل بود تا آخرين لحظه باقی بماند. چرا که او عاشق جزيره بود.

وقتی جزيره به زير آب فرو می رفت عشق از ثروت ، که با قايقی با شکوه جزيره را ترک می کرد کمک خواست و به اوگفت:

آيا می توانم با تو همسفر بشم؟

ثروت گفت:خير نمی توانی. من مقدار زيادی طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايی برای تو وجود ندارد.

عشق از غرور که با يک کرجی زيبا راهی مکانی امنی بودکمک خواست.

عشق گفت:لطفا کمک کن و مرا با خود ببر.

غرور گفت:نمی توانم. تمام بدنت خيس و کثيف شده ، قايق مرا کثيف می کنی .

غم در نزديکی عشق بود .عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بيايم.

غم با صدای حزن آلود گفت:

آه عشق ، من خيلی ناراحتم و احتياج دارم که تنها باشم.

عشق اين بار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد . ولی او آنقدر غرق در شادی و هيجان بود که حتی صدای عشق را نيز نشنيد .

ناگهان صدای مسنی گفت : بيا عشق ، من تو را خواهم برد .

عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد که نام ياريگرش را سؤال کند و سريع خود را داخل قايقش انداخت و جزيره را ترک کرد .

وقتی به خشکی رسيدند آن مرد مسن به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد که چقدر به آن فرد مسن بدهکار است ،

چرا که او جان عشق را نجات داده بود .

عشق از علم سؤال کرد : او که بود؟!

علم گفت : او زمان است

عشق گفت : زمان؟! اما چرا به من کمک کرد ؟

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت :

زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است .

 

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ آذر ،۱۳۸۳