سلام

           خوبین

من یه مدتی نبودم

دلم خیلی برا اینجا تنگ شده بود.

از همه تون برا commentaye  قشنگتون ممنونم!

جوابشونم پایین میدم.البته می دونم یخورده دیر شده،ولی خب...

 

راستی می خوام یه چیزی براتون تعریف کنم:

 

حدود 18 سالو ...پیش(!!!!!!!!!!!!!!)  در چنین روزی سیزدهم آوریل مصادف با بیستو پنجم فروردین سال

 یک هزارو سیصدو شصت و یک خانوم بهاری لطف فرمودند ،منت سر ما گذاشتند،افتخار دادند،

قدم رو چشمای دنیا نهادند ، به این دنیا تشریف فرما شدند!

به علت شباهتش به شکل هندسی کره و پخش کارتون کپل در آن زمان به نام بهار کپل ملقب شد...

تولدم مبارک!

 

 

ادامه نامه چارلی چاپلین به دخترش جرالدینم می تونین بجای کیک میل کنید.نوش جونتون.

هر چی خوراکی دیگم خواستین سفارش بدین

( یکی تو خونتون براتون بگیره.)

 

از همینجا تولد همه فروردینی های عزیزم تبریک می گم!

راستی کیا فروردینی اند؟بگین سال دیگه با اسم تبریک بگم!

تولد اردیبهشتیا و خردادیای عزیزم پیشاپیش تبریک می گم .هر چی باشه اونام بهارین!

 

 

 

ادامه نامه چارلی چاپلین:

 

...

..اما در آنجا از نور خیره کننده نور افکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست.نورافکن کولی ها تنها نور ماه است.

نگاه کن آیا بهتر از تو هنر نمائی نمی کنند؟

اعتراف کن،دخترم...همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمائی کند و این را بدان که هرگز در خانواده چارلی چاپلین

 کسی آنقدر گستاخ نبوده است که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه پاریس را ناسزائی بگوید...

 

چکی سفید برای تو فرستادم که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی.

ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی ،با خود بگو:

"سومین فرانک از آن من نیست."

 

"این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت."

اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم،برای آنست که

 از نیروی فریب و افسونش خوب آگاهم...

من زمانی دراز بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام،اما دخترم

 این حقیقت را بگویم که

" مردم بر روی زمین استوار و گسترده،بیشتر از بند بازان ریسمان نا استوار سقوط می کنند."...

 

دخترم؛ جرالدین!

پدرت با تو  حرف می زند.شاید شبی

درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ترا فریب دهد.آن شب است که این الماس،

آن ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است...

 

"روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده ی بی بندوبار ترا بفریبد،آن روز است که بند باز ناشی خواهی بود،

بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند."

 

از این رو ،دل به زر و زیور مبند.بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.اما

اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی.با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار.

 

دخترم!

هیچکس و هیچ چیز دیگر را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که

 دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند...

برهنگی ،بیماری عصر ماست.به گمان من،تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

 

دخترم ؛جرالدین!

برای تو حرفهای بسیار دارم ،ولی برای هنگامه ای دیگر می گذارم و با این پیام،نامه ام را به پایان می رسانم:

انسان باش ،

                      پاکدل و یکدل باش؛

 

         زیرا که گرسنه بودن،صدقه گرفتن و در فقر مردن ،هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.

 

 

چارلی چاپلین

پدر تو

 

 

جواب کامنتای قشنگتون:

 

فاطمه:

سلام.آخی!!!یادش بخیر...جوون بودیم اون موقع ها!خدا مامان بزرگ ها ی عزیز رو برات نگه داره.موفق باشی

ممنونم فاطمه جون .همینطور برای شما.

 

شمارشگر:

سلام!! این یه سیستم آمار گیری از بازدید گنندگان برای وبلاگ می باشد که در مراحل اولیه طراحی و تست

می باشد امیدواریم با ثبت نام و استفاده از آن ما را در هر چه بهتر و بیشتر نمودن امکانات آن یاری فرمایید. با تشکر!.

در اولین فرصت حتمآ. امیدورم کارتون با بلاگرایی که وقت بیشتری دارن راه بیافته. موفق باشین.

 

مرضيه(پچ پچ):

سلام بهار جان...اومدم اينجا لينک وبلاگمو ديدم...خيلی ممنونم که قابل دونستی و حرفای ما رو قابل گفتن

بيان کردی..در ضمن من عاشق خونه مادر بزرگم !

امیدوارم همیشه پر حرف_مخصوصآ از نوع قشنگش_برامون باشی.

 

 

علی کوچولو:

سلام خانوم بهار ... خوب خونه مادربزرگه خوبه ولی خب .... علی کوچولو بهتره !!!!!

 همیشه شاد باشین و سایه مامان بزرگات بالای سرتون باشه . یا حق

اون که البته!مخصوصآ اگه دوبعدی باشه و کارتونیم راه بره(تیکه تیکه)!

 

پسر شجاع:

سلام ! اين پيغامها خيلی آشناس. پس چرا پيغامی از من نيست ؟!!!!!

خوبه !‌منم بگم خونه مادربزرگه خوب بود ! ولی پسر شجاع يه چيز ديگه بود هااااااااااااااا !!!!

(چشمک) خبری ازتون نيست؟

من متوجه منظورتون نشدم.ولی منظورتون پسر شجاع و دختر مهربون بود دیگه؟!

 

 

علی کوچولو:

سلام خانوم بهار ..... ساله نوی شما هم مبارک و اميدوارم ساله خوبی داشته باشين . يا حق

ممنون .همچنین برای شما.

 

ساقی:

سال نو مبارک باد...! اميدوارم سال جديد طلوع شادی ها و غروب غم هايتان باد...سبز باشيد و بهاری....

ممنون .امیدوارم شمام شادابو بهاری باشین.

 

پسر شجاع:

حول حالنا الي احسن الحال

.. اميدوارم که سال جديد برات پر بار تر و عالی تر از سال گذشته باشه.... و به

 ارزوها و خواسته هايی که داری بيشتر برسی

ممنون.شمام همینطور.و امیدوارم خوشبخت شینو تند تند قالبای قشنگ عوض کنین!

 

Nader:

سلام.منم سال نو رو خدمت شما دوست خوبم تبريک ميگم

سال خوبی رو براتون آرزو می کنم.

 

میثم کربلایی ( گیتار و موسیقی ):

سلام سال نو مبارک

امیدوارم سال خوبیو همراه با موسیقی های قشنگتر  داشته باشی وخوشو شادو سلامت باشی.

 

مهدی:

 سلام ..... عيد شما مبارک ..سال پربار وسرشار از موفقيت را برای شما آرزومندم......با احترام ..مهدی

همچنین برای شما

 

خلوتگاه يك عاشق:

سلام خوبی عزيزم وبلاگ خوبی داری مو فق باشی به من هم سر بزن خوشحال ميشم

ممنون.در اولین فرصت حتمآ.

 

 Omid:

سلام...وب قشنگی داری.. اگه از فونت ريزتر استفاده کنی فکر کنم قشنگتر ميشه(ببخش)...

پيش ما هم بيا...پيروز باشی

خواهش میکنم.خوشحال شدم نظرتونو شنیدم.شمام موفق و پیروز باشی.

 

somayyeh:

salam bahar khooby verey nice goodbay

 

مهسا(همیشه بهار ):

سلام بهار جان ببخشيد که دير به دير بهت سر ميزنم ولی مطمئن باش هميشه به يادتم.

خوشحال شدم.منم همینطور.

 

از devil boy      هم بابت کامنتشون ممنونم.

 

                                             

  
نویسنده : بهار ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۳


 

سلام

بالاخره بهار اومد و نوروز که امسال بیشتر شبیه کریسمس شده بود هم تموم شد.

پریشب کانال چهار یه فیلم قشنگ داد "زشت و زیبا" بازیگرای سرشناسیم داشت.

خیلیم قشنگ بازی کردن.بازیگر خانومش هم خانوم گلچهره سجادیه (بازیگر نقش رعنا تو فیلم رعنا )بودن.

همیشه نقششون متانتو سنگینیه خاصی داره که خیلی به دلم می شینه!

بگذریم...

 

 

نامه چارلی چاپلین به دخترش  متن قشنگی بود که من تازگیا خوندم.پیش خودم گفتم

حتمآ اینجا می ذارمش .اگه وقتشو داشتین حتمآبخونین.

من ترجمه شدشو دارم .نمی دونم چقدر مترجم تو ترجمش موفق بوده ولی

 واقعآ قشنگه .چون زیاده من تو دو قسمت  براتون می نویسمش..

(قسمت دومش قشنگتره)

 

 

قسمت اول:

 

جرالدین ؛ دخترم!

از تو دورم ،ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود،اما تو کجائی؟

در پاریس روی صحنه تئاتر پر شکوه  شانزه لیزه….

این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را می شنوم.

شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه نقش آن دختر زیبای حاکمی است

 که اسیر خان تاتار شده است.

جرالدین،در نقش،ستاره باش،بدرخش!امااگرفریادتحسین آمیز تماشاگران و

عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند،ترا فرصت هشیاری داد،بنشین و نامه ام را بخوان…

من پدر تو هستم.امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی.

امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد.

به آسمانها برو،ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن

که زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالی که پاهایشان از بینوائی می لرزد و هنرنمائی می کند.

من خود یکی از ایشان بودم.

 

 

جرالدین؛دخترم!

تو مرا درست نمی شناسی.درآن شبهای بس دور،با تو قصه ها بسیار گفتم،

اما غصه های خود را هرگز نگفتم.

آن هم داستانی شنیدنی است.داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن

 آواز می خواند و صدقه می گیرد.این داستان من است.

من طعم گرسنگی را چشیده ام.من درد نابسامانی را کشیده ام.

دخترم!دنیایی که تو در آن زندگی می کنی،دنیای هنر پیشگی و موسیقی است.

نیمه شب ،آن هنگام که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی،

آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن،ولی

حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند ،بپرس.حال زنش را بپرس

و اگر پولی برای خرید لباس بچه نداشت،مبلغی پنهانی در جیبش بگذار...

 

دخترم جرالدین!

گاه و بیگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد.مردم را نگاه کن.

زنان بیوه کودکان یتیم را بشناس و دست کم روزی یکبار بگو:من هم از آنها هستم.

تو واقعآ یکی از آنها هستی ،

نه بیشتر...

 

هنر قب از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد ،اغلب دو پای او را می شکند...

وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدنی،

همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به ح.مه پاریس برسان.

من آنجا را خوب می شناسم.

آنجا بازیگران همانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو،چالاکتر از تو،

مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند.

اما...

 

 

                                                                     ادامه دارد... 

 

 

  
نویسنده : بهار ; ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ،۱۳۸۳